Sunday, September 6, 2015

خیلی خسته بودم و داشتم آماده میشدم برای برنامه شب آخر که برایم درنظر گرفته بودند. این شد که فقط به یک دوش سریع رسیدم و تند تند جلوی آینه حاضر شدم و نشستم منتطر زنگ تلفن شان. تکست داد که برنامه کمی به تعویق افتاده و نیم ساعتی وقت داشتم. ولو شدم روی تخت و خوابم برد. خواب دیدم دارم توی کوچه پس کوچه های خیس و تاریک راه می روم و کسی از من آدرس می پرسد. برمیگردم و نگاهش میکنم و ... او بود. آمد جلو و بغلم کرد که با صدای تلفن از خواب پریدم.

رفتم پایین و راهی شدیم و به جمع پیوستیم. خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم و نوشیدیم و وسط هاش هم که نفسم گرفت زدم بیرون و سر از کتابفروشی بزرگ همان اطراف در آوردم. کتابی برداشتم و نشستم همانجا به خواندن که یکهو خوابم یادم آمد. کتاب را بستم و ماتم برد به بارون پشت شیشه. نمیدانم چقدر زمان گذشت که دیدم در را باز کرد و خیس آمد تو که کجایی؟ موبایل رو چرا جواب نمیدی؟ پاشو بریم.

توی خیابون پرسید خوبی؟ گفتم اوهوم. ولی نیاز دارم یکی بغلم کنه. خواهش میکنم... دکمه های پالتوش را باز کرد و گفت: میتونی بیای تو... و به محض اینکه رفتم بین بازوهاش، فشارم داد. خیلی محکم. و من تند و تند بغضم را قورت می دادم که لباسش را کثیف نکنم.

پ ن: آن کس که در آرزوی بهترین چیز است سرخورده از زندگی پیر می شود، آن کس که همیشه مهیای بدترین چیز است زود هنگام پیر می شود، اما آن کس که ایمان دارد جاودانه جوان می ماند!  ابراهیم ایمان داشت و برای همین زندگی ایمان داشت، اگر ایمان او تنها برای زندگی اخروی بود بی گمان همه چیز را به دور می افکند تا از این جهان که به آن تعلق نداشت بیرون بشتابد! ...ایمان دقیقاً از همان جایی آغاز می‌شود که عقل پایان می‌یابد!

ترس و لرز/ سورن کرکگور

No comments:

Post a Comment