Tuesday, January 8, 2013

بهار سال 79 بود، دخترك دانشجويي بودم كه جمعه ها آخرين اتوبوس شب رو را رزو ميكردم تا صبح فرداش رسيده باشم مقصد، اتوبوس ساعت 1 صبح پيك صبا... سوار شدم و با برادر وسطيه كه منو رسونده بود تا ترمينال خداحافظي كردم و نشستم روي صندلي ام در رديف آخر. صتدلي كنار دستم خالي بود و شاگرد راننده آمد و كمي غر زد و بي تربيتي كرد كه بخاطر شما نمي توانيم مسافر مرد سوار كنيم و بايد پول اين صندلي را بدهي. كه من قبول نكردم و آقاي محترمي كه همراه خانواده اش بود، از رديف جلو كمي توپ و تشر بهش آمد كه برو پي كارت و مزاحم نشو و ...

 راه كه افتاديم، يكهو ديدم كسي نشست بغل دستم و سلام! با تعجب نگاهش كردم، يكي از بچه هاي دانشگاه بود و دوست صميمي دوست پسر هم اتاقي ام، كه چندين بار پيغام پسغام هاي عاشقانه و كادوهاي عاشقانه تر فرستاده بود و من هم كه... حالا كنار دستم نشسته بود و هي مزخرف ميگفت و شوخي ميكرد و ميخنديد. سعي كردم حالي اش كنم كه برود سرجاي خودش بنشيند، نرفت... گفت تا صبح اينجا ميشينم و مخت را ميزنم!! حوصله شوخي نداشتم، اصلا حوصله اش را نداشتم چه برسد به آن موقع شب و اتوبوس و اين سريش بازي ها! اين وسط يكهو شاگرد راننده هم آمد و نشستنش را كنار دستم بهانه كرد و شروع كرد به بي ادبي كه بگو چرا نمي خواستي كسي را كنار دستت بنشانم و ... از اين دست جفنگيات!

عصباني بودم از بي شعوري هردوشان، از اين حرفها عصباني تر شدم، بلند شدم ايستادم و صدايم را بردم بالا كه همين حالا خفه ميشوي يا خودم خفه ات كنم؟ بنا كرد به داد و بي داد كه كثافت كاري هايتان را ببريد جاهاي ديگر، نفهميدم چه جوري يك مشت كوبيدم توي دهنش! خواست بيايد طرفم كه پسرك عاشق پيشه و آقاي محترم افتادند به جانش... خلاصه كه اتوبوس دم پاسگاه بين راه ايستاد و راننده و شاگردش (كه نميدانم من دندانش را شكسته بودم يا قبلا شكسته بود و حالا گردن من مي انداخت!!)  داد و بيداد از فساد اخلاقي و اينها! كه يعني ما و آن آقاي محترم را سوار نمي كنند و تحويل نيروي انتظامي مي دهند...  پسرك با يك برآمدگي قرمز رنگ روي پيشاني اش، اشك مي ريخت كه ترو خدا ايشان را بگذاريد برود و من همه مسئوليت ها را بر عهده ميگيرم و اگر يك تار مو از سرش كم شود من ميميرم و... حالم بهم خورد. رفتم جلو و به رئيس پاسگاه گفتم:  من مشكلي ندارم، هركاري صلاح ميدانيد انجام دهيد. ضمن اينكه فرم شكايت نامه خواستم عليه راننده و شاگردش شكايت كنم.

محكم ايستادنم باعث شد اوضاع جور ديگري تمام شود. چون از قضا هم دانشگاهي هاي ديگري هم توي اتوبوس بودند كه وقتي ماجرا را فهميدند، پياده شدند و حقيقت را گفتند و درنهايت همه سوار اتوبوس شديم و با يك ساعت  ونيم تاخير به مقصدمان رسيديم! آن پسرك ترم بعد پس از به در و ديوار خوردن هاي مدام، با يكي از هم رشته اي هايش دوست شد و دوسال بعد هم باهاش ازدواج كرد!

پ ن: چند شب پيش خواب آن فضاي توي اتوبوس را ديدم، نور كم، رديف آخر و من كه مستاصل مانده بودم بين حماقت هاي متفاوت چند نفر كه نمي توانستم كنترلش كنم، بعد هم متهم شدنم باز هم بخاطر بي شعوري آدم ديگري كه چاره اي نداشتم جز اينكه با مشت از خودم دفاع كنم!!  (البته راه حل درست و عاقلانه اي نبود و بيشتر تحت تاثير خشم و هيجان آن فضا گرفته شده بود)... حس خوبي نبود، گرچه آخرش به خوبي و اثبات بي تقصير بودن من تمام شد، اما مثل هميشه... مي دانيد... من زنم... و توي اين خراب شده زن ها هميشه خدا گناهكار اند، حتي اگر خلافش هم ثابت شود...

No comments:

Post a Comment