شک نداشتيم... خيلي فوري و قاطع تصميم گرفتين و تلفن هاي
هماهنگي را زديم و با اصرار خودمان را چپانديم توي برنامه بسيار شلوغ قبل از سال
نويشان... اما بعد که ديگران نه آوردن توي كار، شک افتاد به جونمون... برای رفتن و
نرفتن دو دل شديم... اينها همه اش در عرض دو سه ساعت اتفاق افتاد... نميتونستيم
تصميم بگيريم... اين بود كه قرار شد كار رو بسپاريم به دست شانس...
يك دست ورق برداشتيم و گفتيم كه ورق ها رو دونه دونه مي
اندازيم زمين... اگر اولين تكي كه مياد رنگش مشكي باشه، ميريم و اگه قرمز باشه به
نشانه استاپ، نميريم... ورق ها رو بر زدم و شروع كردم... اولين برگي كه انداختم آس
گشنيز بود... كلي جيغ و داد كرديم و هيجانزده شديم...
اما آخرش نرفتيم!!!
چيز خاصي نيست كه قابل درك نباشه...
موضوع فقط اينه كه آدمها خيلي وقت ها دلشون
نميخواد حقيقت رو باور كنند...
شايد اگه خيلي شجاع باشند تن به شنيدنش بدهند
اما باور كردنش...
Ps: it’s the point…
the audiences always watch better than the actors
No comments:
Post a Comment