Wednesday, January 2, 2013


می کشمش، کش می آيد... فشارش می دهم، جمع می شود... اما هر کار می کنم تمام نمی شود

زندگي هميشه آنطوري نيست كه آدم توقع دارد، خب من يكي كه اين را خيلي خوب ميدانم. و بابت اين دانستن بعضي روزها كه اتفاقات دوست نداشتني پشت سرهم رديف مي شوند، لايه نازك احساساتم مي آيد روي بقيه لايه ها.

امروز بالاخره كارهاي خريدو فروش اش تمام شد. آدم هايي كه براي وسيله هايشان اسم مي گذارند، حتما نسبت بهشان وابستگي هاي خاصي دارند و از دست دادنشان برايشان ناراحت كننده است. بعد هم كه به باشگاه رسيدم، خبر مرگ خواهر مريم قرمزمان را بطور كاملا اتفاقي و مشكوك شنيديم و ديگر تا آخرين لحظه ها نمي فهميدم چطور دارم ادامه ميدهم. بعد حين رانندگي با يك راننده پيكان كه ماشينش را پر از آدم كرده بود و هي جلويم مانور مي داد، بحثم شد. به خانه هم كه رسيدم جسد ماهي قرمز كوچكم روي آب مانده بود. داشتم ظرف آبش را خالي مي كردم كه اشك ها سرازير شدند...

براي چيزي كه دوستش داري و به اجبار از دستش مي دهي، براي آدمي كه دوستش داري و صبح از خانه مي زند بيرون و ديگر بر نميگرد، براي موجود دوست داشتني كوچكي كه فقط وقتي مرد، متوجه اش مي شويم، براي لحظاتي كه دوستي عزيز با محبت بهم ميگويد كه نبايد اينقدر كار كني... و براي اميدهاي واهي اي كه دست آويز شان مي كنيم براي روزهاي بهتر و روشن تر و آسان تر... بگذرد اين روزگار؟؟

 پ ن:  هرچقدر هم كه الكل بنوشم و بي اختيار كنم ذهن و تنم را، باز هم يك جور هشياري تلخي ته ذهنم هست، كه نمي گذارد هرچي به ذهنم مي رسد را به زبان بياورم يا هر اداي بي ربطي را از خودم درآورم. اين هشياري يكجور خوبي بازدارنده و محافظ است اما، يكجور ديگرش كه خيلي تاثيرگذار تر است، غم انگيز است...
  
عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

 *گفته بودم كه روزهاي سنگيني است... بارشان چند برابر شده... با اين حال و هواي سنگين، سرم را روي گردن كوچكم استوار و محكم نگه داشته ام و نميگذارم كج شود... خم شود... سرم سنگين است و كنترلش كار آساني نيست... پر شده از حرف هايي كه دوست داشتم مي زدم، جاهايي كه مي خواستم بروم ببينم، لباس هايي كه دلم مي خواست بپوشم شان... مي دانيد اينها اصلا چيزهاي بزرگ و مهمي نيستند، يعني نبايد باشند اصلا، قرار هم نبوده باعث فكر و دردسر و مشكل كسي باشند... اما دنيا براي ما طوري چرخيده كه حتي موقع خريدن يك لباس خيلي خيلي ساده اي كه دوستش داري بايد مدام به اين فكر كني كه خب من اين را كجا بپوشم؟؟ زير مانتو؟؟ آه بله توي خانه براي خودم، اما چقدر براي توي خانه و خودم ميشود لباس خريد؟؟ اين حالا يك مثال بود البته.  يك مثال خيلي خيلي ساده از زندگي روزمره ام كه درگيرش هستم.

بسطش دهم به شيوه زندگي ام؟؟ كه دلم نمي خواهد به همان شيوه آبا و اجدادي ام زندگي كنم، دوستش ندارم، توي خيلي تغييرات هم پيش قدم بوده ام اما... نمي شود... مي دانيد؟؟ جبري هست كه دست از سرم بر نميدارد! جبر كه مي گويم مي دانيد يعني چه؟ يعني كه تو هرچقدر هم تلاش كني و جان بكني تا بهترين ات را ارائه بدهي تا به ابتدايي ترين خواسته هاي هر انساني كه براي تو حكم آرزو را دارد برسي، باز هم نمي شود... نمي شود...

و بعد يك جايي مي رسي كه از اين همه نشدن، از اين همه دويدن و خودت را گول زدن و به خودت اميدهاي الكي دادن، از اين همه به درهاي بسته مشت كوبيدن خسته مي شوي... و مي بيني كه سي و دوسال از عمرت رفته و تو ديگر هيچ هدفي توي زندگي ات نداري... پوچ... بهترش را بگويم، جرات نداري ديگر براي خودت هدف تعيين كني!

پ ن: چرند مي نويسم. اين روزهاي سنگين حالم خوب نيست. از اميد دادن به خودم خسته ام. نمي خواهم غرغر و آه و ناله هم راه بياندازم  ولي اينجا در درونم غوغايي است... از نااميدي!!

 پ ن: دلم مي خواهد،‌ گاهي، خيلي خيلي بي هوا بيايي و در گوشم خيلي آرام بگويي كه "از پير شدنت هراسي ندارم"  تا من اينقدر نگران چروك هاي جديد بي شمار روي پوستم نباشم...

No comments:

Post a Comment