خيلي حرفها، خيلي
كارها، خيلي خيلي چيزها هستند كه بايد به موقع باشند و گرنه ميشوند نوشداروي بعد
از مرگ سهراب و به هيچ درد آدم نمي خورند...
اينها رو وقتي كه
هنوز هم بعد از پشت سر گذاشتن سي سالگي از حسرت هام و خواسته هاي بسيار معصومانه و
اندكم حرف ميزنم و نمي تونم جلوي لرزيدن صدام و فرو ريختن اشك هام رو بگيرم درك
ميكنم... وقتي كه دراز كشيدم و داري توي اتاقم قربون صدقه عكسهام ميري، نمي تونم
جلوي بغضي كه توي تنم ميپيچه رو بگيرم و به اين فكر نكنم كه اون وقتي كه نياز
داشتم يك كلمه از اين حرفها رو ازت بشنوم كجا بودي؟... وقتي توجه و اهميت دادنت رو
خلاصه كردي در ايراد گرفتن از سرتا پاي زندگيم، تنها كاري كه ميتونم انجام بدم
اينه كه مدام از جلوي چشمت فرار كنم و نخوام كه بيشتر از چند كلمه حرفهاي روزمره
معمولي باهات همكلام بشم...
وقتي هنوز هم به
جاي پناه گرفتن توي آغوشت ميرم توي تاريكي و تنهايي اتاقم تا از گزند سرزنشها و
سوالات ناتمامت در امان بمونم... وقتي حاضر نيستي من رو همينطوري كه هستم بپذيري و
بطور وقفه ناپذيري خواسته ها و معيارهاي خودت رو براي خوب بودن بهم گوشزد ميكني...
وقتي هميشه ديگران براي تو نسبت به من ارجح تر هستند و من نفر دومي بودم كه هيچوقت
نتونستم چيزي باشم كه تو ازم رضايت داشته باشي... وقتي جواب ترس ها و ترديدهام رو
با مقصر بودن مطلقم گرفتم... وقتي دردهام رو فرو خوردم تا بتونم از واهمه خشمت در
امان بمونم...
تو تمام اين لحظه
ها به اين فكر ميكنم كه اگه فقط يك كم با من دوست بودي... كه
اگه فقط يك كم از جانب تو به جاي حس سرزنش شدن حس حمايت شدن رو دريافت ميكردم... اگه
... اگه ...
و بعد خدا رو شكر
ميكنم كه سالم هستي... چون قرار شده به اين فكر كنم كه اين بهترين كاري بوده كه
بلد بودي و از اين بيشتر از دستت بر نميومده... حتما همينطوره...
پ ن: پوست نازك و نرم يك نهال كوچيك رو ميشه نوازش
كرد، اما نوازش كردن پوست يك درخت زمخت حاصلي به جز خراش برداشتن نداره... پس از من
نرنج...
No comments:
Post a Comment