Wednesday, April 17, 2013


" عصبانی شدي ... راحت مثل همه روزهايي كه از تلاش براي فهميدن من بي كلام خسته اي و اين خستگي در ادامه اش به عصبانيت ات منجر ميشه ... چيزي نگفتيم، حتي بحثمان هم نشد ... فقط رفتي بي اونكه منتظر بشي تا اون لحظه آخر كه برميگردم و از ديدنت و بودنت تا آخرين لحظه ها هم مطمئن بشم، ببينم كه نيستي و با همه خشمت رفتي ... "

اين را خيلي وقت پيش نوشته بودم، شش هفت ماه پيش شايد ... همان شب براي اولين بار افتاديم توي دام و بعدش هم ماجراها و داستانهايي پيش آمد كه آنقدر پرحادثه بوده اند، انگار كه سالها از آن زمان گذشته ... حالا كه اين نوشته ها را ميخواندم، امروز كه ديشبش را به حرف زدن از درون خودمان گذرانده ايم، ديگر خودم را سينه زن يا غصه خور يا حتي مجاب شده هيچ كسي، حادثه اي، ضربه اي، زهري و هيچ رسوايي اي نميبينم...
نميدانم اين يكجور بي رگ شدن يا منفعل شدن است يا يكجور رشد روشنفکر مابانه اي كه ديگر نه سنتی هستم، ‌نه ميانه رو و نه محافظه کار حتي ... شده ام خودم، ‌خود خودم ... با يك اسم و فاميل و شغل و سليقه و اخلاقيات و ذائقه و رفت و آمد و مدل حرف زدن مخصوص خودم ...
اينجوري كه زندگي ام را آورده ام توي محدوده دلخوشيهاي كوچكم و خودم را از دنيا و آدمهاي مزخرفش جدا كرده ام،  از خودم راضي ترم ... 

راستش چندوقتي بود نسبت به ورزش كردنم كمي دل سرد شده بودم ... كلاس هاي باشگاه دوم را كنسل كردم و همينطوري مورچه وار به كلاسهاي كوچكم توي همان باشگاه كه شده خانه دومم مشغول بودم ... كارورز هاي فدراسيون را هم يك درميان به بهانه گرفتاري و سفر و اينها مي پيچاندم ... علتش؟ خودم هم نميدانم ... مرض دارم لابد ...
تا آنروز كه مسئول تيم ملي يكي از فدراسيون ها (‌كه متاسفانه نميتوانم نام ببرم) آمده بود باشگاه ... سراغ مرا گرفته بود ... مدير باشگاه كه بهم گفت از فدراسيون آمده اند و باهات كار دارند، عزا گرفتم ... هزار جور فكر توي سرم بود كه حتما ميخواهند تذكري چيزي بهم بدهند بابت رد كردن كارورزهاي اخير، كه ديدم طرف آشنا نيست ... سلام و احوالپرسي و بعد هم پيشنهاد براي برگزاري كلاس براي هفده نفر اعضاي تيم ملي دختران در باشگاه فلان ... جا خوردم ... گفت ما خيلي پرس و جو كرديم و شروع كرد به هندوانه گذاشتن زير بغلم ... فهميدم كار از كجا آب ميخورد ... خودم را كمي تا قسمتي عن نموده و مبلغ پيشنهادي ام را حدودا بالا گفتم ... گفت مطرح ميكنم و به احتمال خيلي زياد هم اوكي هست ... شماره خواست، منظورش شماره موبايلم بود و من گفتم با باشگاه تماس بگيريد من اين ساعتها، در فلان روزها، اينجا كلاس دارم ... علتش؟ بازهم خودم نميدانم ... بي شك مرض دارم خب ...
ماجرا را براي هركس تعريف ميكنم، كلي ذوق ميكند و برخورد عن مابانه مرا كه ميبيند ميگويد: موقعيت را از دست ندهي ها ... من هم ميگويم نه بابا، مگه ديوونه ام ... اما ديوونه ام ... مرض دارم ... كاملا هم بي علت ...
 پ ن: محض خودنمايي و اينها نگفتم ... خواستم شما هم بدانيد با چه آدم مرضوي عني طرف هستيد ... 

پ ن: موندم من واسه چي رفتم مهندس شدم؟ حالا اونموقع رفتم، الان واسه چي دو دستي چسبيدم بهش و ولش نميكنم ... از آينده ام ميترسم ؟ ...   بابت درآمدم نگرانم ؟ ... ميترسم يك روزي پير بشم و نتونم ورزش كنم؟ ... اين رو هم نميدونم ...


No comments:

Post a Comment