نميدانم اين مستند بهمن فرمان آرا در مورد پرويز ياحقی را ديده ايد يا نه؟ اگر مثل من شبكه بي * بي * * سي را بخاطر برنامه هاي مستند متنوعش دوست داشته باشيد... حتما ديده ايد ...
خاطره عشقي چهل و دو ساله را روايت ميكند ،يعني كه چهل و دوسال از آخرين ديدار گذشته و عشقي به وصال نرسيده بعد از .... چهل و دو سال ... (خواندنش راحت است نه ؟ اما تو فقط فكر كن كه چهل و دو سال چقدر طولاني است!!) با اصرار بيوقفه زني از آنسوي دنيا روي پيغامگير يك تلفن تلنگر ميخورد و با اين جمله شروع ميشود كه : پرويز .. منم .. منو يادته ؟ و آنقدر هر شب اين جمله ها را تكرار ميكند تا جوابي را كه ميخواهد ميشنود... ولي اين حرفها به ديدار نميرسند كه وقتي زن به ايران آمده و بيصبرانه ديدار ميخواهد ديگر كسي براي ديدنش نفس نميكشد...
خب ... حالا ميداني به چي فكر ميكنم؟ به خودم ، به تو، به دوري ، به فاصله، به چهل و دو سال بعد ، به اينكه التماست كنم با من يك كلمه حرف بزني تا بشنومت، به اينكه روزي نباشم ، به اينكه روزي نباشي ...
هفت سال پيش توي همون كارخونه ، يكروز صبح برفي توي ارشيو بودم داشتم آلبالو خشكه ميخوردم و از پنجره هسته هاشو تف ميكردم توي برفها كه يك سوراخ كوچولو درست ميكردن و فرو ميرفتن پائين... تو اومدي ماشينت رو پارك كردي دم در، از بالا نگات ميكردم ، قلبم تاپ تاپ ميكرد ، اومدي سمت پله ها هميجوري ديدم نگاهت داره ميچرخه طرف بالا خودم رو كشيدم عقب ... خودم رو ازت قايم كردم. رفتم ته يكي از رديفهاي قفسه ها ، تو تاريكي نشستم رو زمين... ازت ترسيدم، از خودم ، از حسم ، از اينكه كسي چيزي بفهمه ... همون جا بود كه دلم رو كردم تو شيشه، درش رو هم بستم ،گذاشتمش ته جيبم، بعد كه اومدم پائين تصميمم رو گرفته بودم.
همون روز... دلگير شدم ، چيزي نگفتم فقط از اتاقت كه اومدم بيرون در شيشه رو سفت تر كردم . شش سال كه گذشت ديدم داري ميري ... كه رفتي ... كه بعد مدتها حالم رو پرسيدي گفتم خوبم ... بعد اصرار كردي كه يك چيزي هست بهم بگو ، همونموقع بود كه رفته بودي سراغ ته جيبم داشتي خاكها رو ميزدي كنار !!!
بعد كه كم كم باهات حرف ميزدم دستم تو جيبم بود و شيشه رو محكم گرفته بودم تو دستم فشارش ميدادم....آروم آروم شيشه رو از جيبم درآوردم و گرفتمش تو دستم و نگاش ميكردم... بعدترها كه رها شدم، اومدي بهم نزديكتر شدي، اومدي جلو اينقدر كه شيشه توي دستم رو ازم گرفتي و آروم آروم بي هيچ حرفي درشو بازكردي...
No comments:
Post a Comment