ارديبهشت سه سال پيش، با يك ذهن و روح
نابود و درآستانه ويران شدن، بعد از اين همه سال آرزو كردن و تصميم گرفتن و عمل
نكردن، بعد از هشت سال پا شده بودم و راه افتاده بودم به دانشگاه. برادر وسطي
نگذاشت تنها برم، خوب دركم ميكرد و توي راه ازم بابت خيلي چيزها عذرخواهي كرد...
بابت حرف هاي نزده، بابت سكوت در برابر تصميم احمقانه ام كه گويا همه شون
ميدونستند نتيجه اي نخواهد داشت...
به دانشگاه كه رسيديم، من رو پياده كرد و
گفت من همين جا مي مونم، خودت برو و اصلا هم عجله نكن، با صبر و حوصله به كارهات
برس. از ماشين كه پياده شدم اول يك نفس عميق و بعد افتادم توي مسير دانشكده. گلوم شيرين
شد اما نگذاشتم اشكي بياد پايين. ساعت 12.5 ظهر بود و بين كلاس ها، دانشكده خلوت و
اكثر استادها توي اتاق هاشون در حال استراحت و صرف نهار بودن و ميدونستم هرچقدر هم
در بزني جوابي نخواهي داشت.
شروع كردم به چرخيدن توي راهروي آشناي
قديمي... اشك تو چشام جمع شد، رفتم توي پلكان ته راهرو و نشستم. تصميم گرفتم كه
نرم جاهاي ديگه رو ببينم، نه جاده ابريشم، نه خوابگاه ها و اتاق هايي كه توشون
زندگي كرده بودم و نه حتي تالارها يا طبقه هاي ديگه دانشكده! اون خاطره ها و اون
روزهاي خوب رو نبايد با اين حس و حال براي يك عمر خراب مي كردم. رفتم طبقه بالا و
جلوي در اتاق استاد راهنمام ايستادم كه هميشه بهم ميگفت تو بايد نويسنده بشي، همه
كه لزوما نبايد كار مهندسي بكنند!
وايسادم، در زدم، بي جواب موندم. اومدم
سالن روبرو كه انجمن مهندسي سطح يا خوردگي بود. خانومي كه اونجا بود برام آشنا بود
اما اسمش؟ سلام كردم و رفتم داخل و گفتم كه از تهران اومدم و ميخوام دكتر فلاني رو
ببينم اما بدموقع رسيدم دانشكده. تلفن رو برداشت و شماره دكتر رو گرفت، چند لحظه بعد
اسمم رو پرسيد و جوابي كه از پشت خط اومد رو بهم گفت " بنشين، دارم
ميام!" و چند دقيقه بعد دكتر از اتاقش اومد بيرون و يك خنده بزرگ تحويلم داد
و به اسم كوچيك صدام زد و پشت بندش هم شماره دانشجوييم رو گفت!
بهترين چيزي بود كه تو اون روزها
ميتونستم از آدمي خارج از اطرافيانم بشنوم. به همين راحتي حالم رو عوض كرد. زندگي يعني همين! يعني حتي از يك لحظه بعد
خودت بي خبري و به همين سادگي با يك لبخند دنيا برات روشن ميشه. شروع كرديم به صحبت
و با تمام جزئياتي كه يادش بود حال و احوالم رو پرسيد و در آخر هم نامه هايي رو كه ميخواستم برام آماده كرد.
از دانشكده كه اومدم بيرون، هنوز نيم
ساعت نگذشته بود اما راه افتادم سمت ماشين... زندگي من توي اين شهرك كوچك كه
دانشگاه صنعتي نام داشت، شاد و زيبا بود و من نبايد به هيچ اتفاق و آدمي اجازه
ميدادم خاطره ها و روزهاي خوب زندگيم را خراب كنند. در رو بستم و راه افتاديم.
ارديبهشت امسال... خوشحالم. سر
جنون سلامت... كه بهترين علاجه!
پ ن: جوراب گرم كلفت سبز پوشيده باشي با يك تونيك سبز و نارنجي گشاد
كه سوغات آخرين سفرش است، دانه دانه بادام هندي بخوري و نم نم شراب رز دست سازش را
بنوشي، و به كندي كتاب هاي قديمي را بازخواني كني... آه بله،اينجا بهار است و ما
هم سعي مي كنيم خودمان را سرگرم بهاري شدن كنيم!
خدا را شكر كه كتاب ها هنوز با ما هستند!
بعد نوشت: كسي هرچيزي دلش ميخواد فكر كنه. يا
اصلا بگه... هيچي اين حقيقت كه پول چه نقش مهم و تاثيرگذاري در زندگي آدم ها و كيفيت زندگي دلخواهشون بازي ميكنه رو از بين نمي بره. حالا هي بياييم و شعار
بديم.
Too often we
don’t realize what we have until it’s gone
Too often we wait too late to say “I
am sorry-I was wrong
Sometimes it seems we hurt those who hold us dearest to their hearts
Sometimes it seems we hurt those who hold us dearest to their hearts
And we allow foolish things to tear
our lives apart, Far too many times we let unimportant t things into our minds
And then it’s usually too late to
see what made us blind, So be sure that you let people know how much they meant
to you
Take that time to say the words
before our time is through
Be sure that you appreciate everything you’ve got
Be sure that you appreciate everything you’ve got
And be thankful for the little
things in life that meant a lot
No comments:
Post a Comment