Wednesday, August 21, 2013

مرا با امید پیوندی است... یگانه!

یکعالمه انرژی داشتم، تصمیم گرفتم توی باشگاه حسابی بترکونم و انرژی ام رو پخش کنم بین همه بچه ها. کلاس که تمام شد، همه فرش از کلاس رفتند بیرون، خوب  و راضی بودم، بالاخره برای چند ساعت خودم را از شر فکر به ویروس و احتمالات آتی اش خلاص کرده بودم. آمدم بیرون و رفتم سمت ماشین که یکهویی دلم هری ریخت پایین. جلوی ماشینم یک گربه مرده افتاده بود و کنارش چندتا بچه گربه کز کرده بودند و با ترس و لرز به جسد گربه مرده نگاه می کردند. سوار شدم و سعی کردم اصلا نگاه نکنم. استارت که زدم بچه گربه ها فرار کردند  و ماند گربه مرده...

دنده عقب گرفتم و با فاصله زیادی ازش رد شدم و همه حال خوبم به باد رفت! تا در پارکینگ با از کرخه تا راین مجید انتطامی گریه کردم. دنبال بهانه بودم انگار! همه چیز برگشت سرجای خودش. مثل این بود که از بالای نردبانی که با خوشحالی پله پله اش را بالا رفته باشم، محکم افتاده باشم روی زمین. سقوط از حال خوب حال آدم را بیشتر خراب می کند تا سقوط از حال عادی ای که توی روزمرگی ها درگیرش هستیم. اگر برای آن حال خوب با چنگ و دندان جان کنده باشی که بیشتر... خیلی بیشتر!

واقعیت ها عریان تر از همیشه رژه می رفتند جلوی چشمم... این بلاتکلیفی، این ترس تنهایی، این بی محبتی هات، این نبودنت، این دردهایی که به روی خودم نمیاورمشان، این بی خبری، این ناامیدی که دچارش شده ام ...

 گفته بودم سقوط از حال خوب حال آدم را خراب می کند؟؟ نه، سقوط از "  امیدواری " خیلی مخرب تر است،  خیلی کشنده تر!
    
پ ن: باید بتوانم... باید بتوانم برای هر کسی به اندازه قدر و ارزشی که درش وجود دارد، قدر و ارزش قائل شوم تا این همه از نامهربانی آدم ها نرنجم! این قدر از بی تفاوتی و دل سختی شان دلگیر نشوم، و از آدم های دیگر نا امید...


No comments:

Post a Comment