Sunday, September 21, 2014

با اينكه داره ميشه دو سال،‌ اما وقتي يك هفته پيش بالاخره فضا جوري شده بود كه ميتونستم ماجرا رو براش تعريف كنم، گريه ام گرفت... اول بغض كردم و خيلي سعي كردم با لبخندهاي الكي جلوي خودم رو بگيرم اما نشد كه اشكهام رو نگه دارم... پاشد در اتاق رو بست و دستمال داد دستم... نميتونستم سرم رو بالا بگيرم... همه چيز رو توي يك جمله خلاصه كردم... بسيار عاقلانه و هوشمندانه باهام همدردي كرد و ماجرا رو در جبر مسير جامعه امروز پيش برد... 

حتي ماجراي بيقراري ام رو با داستان مربوط به تابلوي
  wherever you feel safe, its Home  بهم گوشزد كرد... 
بين حرف هاش ياد ضعف خودم افتادم... ضعف و دردي كه موقع ديدن خونه اي كه طي چند ساعت خالي شده بود، داشتم... ياد كشيدن دو سر زندگي ام و بخيه زدنش وقتي كه تكه اي ازش را چيده بودم و انداخته بودمش دور... ياد زور زدن براي تن در دادن به هرچيزي كه كوچكترين اعتقادي بهش نداشتم...
 ياد خانه اي سفيد با دو اتاق خواب كه وقتي خالي شده بود احساس كردم چقدر تهي زندگي كرده بودم توي آن سي سال...  الان كي دارد توي آن خانه زندگي ميكند؟... الان كسي آنجا خوشبخت است؟

 پ ن: خانه‌ها با آدم‌ها می‌روند
 با اسباب‌ و اثاث‌شان، با پرده‌هاي ‌شان...
  نوبتِ ما که می‌رسد
 پيدايشان می‌کنيم و خاک‌شان را می‌گيريم و
 بعدِ سال‌ها می‌گذاريم‌شان همان‌جا که بوده‌اند
 نزديکِ پنجره‌ای که رو به درخت باز می‌شود...

 ترجمه‌ی محسن آزرم

No comments:

Post a Comment