Friday, September 26, 2014

ولو شده بودم و داشتم بخش عشق سوان - درجستجوی زمان از دست رفته را میخواندم و همزمان رفتارهای آقای سوان را با رفتارهای تو قیاس می کردم توی ذهنم، که نفهمیدم کی خوابم برد. خواب دیدم بعد ازظهر سه شنبه داغ آخر شهریوری توی یک پارک روی یک نیمکت گرم شده از آفتاب نشسته ایم و تو داری پشت سر هم حرف می زنی " که غلط کردم، که گه خوردم، که من اگر یک روزی پایم قطع شود می توانم بدون پایم زندگی کنم اما بدون تو نمی توانم، که اصلا برو به من خیانت کن تا دلت آرام شود، که این رابطه را تمام نکن، که ..."

بعد من گریه کردم چون درد داشتم، و دردم از دانستن حقیقت بود. چون توی خواب بر خلاف دنیای واقعیت من همه چیز را می دانستم. می دانستم در همان حال که داشتی این حرفها را با بغض می زدی، از چندهفته قبل تا ماهها بعدش درحال پل زدن و باز کردن راه های جدید برای آشنایی با آدم های جدید هستی.

 از خواب که بیدار شدم کتاب از دستم افتاده بود و بالشم خیس بود. خب داشتم کوه یخ را آب می کردم. همان کوه یخی که چندماهی است سد مسیر زندگیم شده. همان که خودم ساختمش و به یقین می دانم که دورنش هیچی نیست، فقط با توهمات خودم الکی بزرگش کرده ام و باید بالاخره آبش کنم. عجله هم لازم نیست... دلم که گرم شود خودش کم کم آب می شود و مسیر زندگیم در جریان طبیعی خودش پیش می رود. می دانم که می توانم. 

 پ ن: وقتی تو جواب سوالش گفتم که بی رحمی صدا و کلام و حرکاتش را کاملا متصورم، اشک توی چشم هام جمع شد... که من چقدر بد کرده ام با خودم!!

 پ ن: وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم...  شاید لازم باشد یک اعترافی برایت بکنم، من آدم فاصله نیستم، دوری را دوست ندرام. در دوری همیشه برای من اتفاقاتی میافتد که تهش لزوما خیلی هم خوب نیست. فکر کنم هرچه زودتر باید یک فکری بکنی برایم. چه فکری اش را نمیدانم ولی میدانم که من در فاصله از دست می روم... هیچ تضمینی هم نیست... بقیه اش را خودت میدانی!

No comments:

Post a Comment