به مردی که مرا جریحه دار خود کرده است- 1
داشتیم شام می خوردیم، دست هام بوی آدامس موزی می داد و
تاکوی سفارش ام چنگی به دل نمی زد، تا قیافه اش را با آن کاهوهای پلاسیده دیدم فهمیدم
که دوستش ندارم اما خوردمش. با طعم فلفل قرمز فرستادمش پایین و همان وقت یاد تمام
عادت هایی افتادم که از خودم برات به ارث گذاشتم، مثل فلفل پاشیدن روی پنیر صبحانه
و یک چیزی توی دلم چنگ کشید...
اهمیت دارد؟ باید اهمیت داشته باشد؟ " ماشین من، کنار دست من، پشت فرمون،
تو این رستوران ها، تمام این خیابون ها و مسیرهایی که رد می شیم، رانندگی شبانه
توی مسیرهای ناشناس پر از استرس تا انتهای یک خیابان سربالایی که به تو ختم می
شود..." من با این همه چه کنم وقتی تو نیستی؟ منی که نمی توانم چشمهام را ببندم و پا بگذارم روی چیزهایی که
دلم را به درد میاورند... بی تو چه کنم؟ بروم زندگی ام را بکنم؟
فکر می کنم به این که باید اهمیت داشته باشد؟ آدم واقعا باید
توی دلخواسته هاش اینقدر عمیق شود؟ مگر برای کی دیگر این چیزها اهمیت دارد که من
نفر دومش باشم و خودم را برایش بکشم؟ باید بروم و زندگی ام را بکنم و به هیچ جایم
هم نباشد که دنیا با من چه کرده است! کتاب های زبان کنار تختم، اما دست و دلم به خواندشان نمی رود! بازشان که می
کنم هزاران اما و اگر هجوم میاورد توی سرم! من با خودم بد کرده ام و همچنان دارم
بد می کنم. از بس سخت می گیرم همه چیز را به خودم. دلم نمی خواهم با تو بودنم اینقدر سخت باشد! من می خواهم با تو
سهل گیری را شروع کنم . اگر قرار به با تو بودن باشد، باید خیلی خیلی شل کنم خودم
را، و راحت بگیرم زندگی را! همین زندگی ای که دست از سرم بر نمیدارد!
کنار تو بودن برایم آنقدر ارزش دارد که همه چیز را ول کنم و
بیایم سمت تو، این که خب از نور خورشید هم برایم مسلم تر است، اما چیزی که برایم
مبهم است خود تویی!! بله، تو ... تو با حرف نزدن هات، با نبودن هات، با کم بودن
هات، نصفه بودن هات... یکبار برایت نوشته بودم که : " تمام تو سهم منه، به کم
قانعم نکن..." یادت
هست اصلن ؟؟
تو خودت را قطره قطره به من می دهی... همیشه ... و این درد
دارد! خیلی! من به تو مثل یک نوشدارو نیاز دارم که این همه سم و این همه درد را از
بدن و جانم بگیرد و تو خودت را از من دریغ می کنی! کرده
ای... همیشه! نمی توام اسمش را بگذارم
عشق! چون که میدانی که من
مدتهاست به عشق کاملا بی اعتقادم!!
آنقدر درون
من جای تو خالی مانده است که این بی تویی برایم یکجور درد دائمی شده است، حتی وقتی
هستی، حتی وقتی فاصله ام با تو به اندازه یک دست دراز کردن و بوسیدنت است، بودنت را
باور نمی کنم! برای همین است که هی دستم را دراز می کنم
تا لمست کنم. که به خودم ثابت کنم که دیدی؟ هست... همین جاست! از بس که از دستت
داده ام همیشه! از بس که همیشه از دور نگاهت کرده ام! از بس هر وقت نیازمند بودنت
بوده ام نبوده ای و من تنها رفته ام به رویارویی با همه چیز... با زندگی!
پ ن: این نامه ها مخاطب هایی صرف دارند!
پ ن: هیچکدام از این جمله ها، نشانه یا برهانی برای خوب یا بد بودن هیچکس نیست! نه تو، نه من، نه هر نفر
سومی که این ها را می خواند و بخشی
اش را به خودش می گیرد!
No comments:
Post a Comment