Tuesday, October 7, 2014

بعد ديدن اتفاقي يك عكس قديمي كه فراموش شده بود، ديشب خواب همسر سابقم را ديدم... خوابم داستاني نداشت... فقط ديدمش... خيلي آروم چشمهام رو باز كردم و ديدم كه تشنه ام... بعد از آب خوردن، دوباره به رختخوابم برگشتم... فكر... فكر اون زندگي... فكر عيد دو سال پيش...

به ياد آوردن صحنه ها به درستی بهم نشون ميده كه مسبب هر انچه که پيش آمد کسی نبود جز خودم... و مصلحت انديشی هام...  و ترس از جدی شدن ماجرا... و ترک زندگي... من سبکسر... من جاهل... من بی اتکا به نفس... من ترسو... من مسئوليت گريز... همه اينها توي سرم ميايد و من ناراحت و پريشان نميشوم... حالا كمي خودم را بهتر ميشناسم... ميدانم بايد با چه كساني حشر و نشر داشته باشم... ميدانم چجور آدمي ميتواند مرا رام نگه دارد... و ميدانم كه انتخاب اشتباهي كرده بودم... و شكستم را ميپذيرم... شكستي كه با تمام ترسم از به خطر افتادن مصلحت ها ازش نگذشتم و دردش را پذيرفتم... 

مگر نه اينكه بالاخره اين من بايد يك جايي آدم شود؟... بايد مجازات شود؟... و بايد همه آنهايي كه بدون درنظر گرفتن هيچ مصلحتي تصميمات نادرست و نابهنجار گرفته بودند، در اين شكست سهيم شوند...
 و اگر بي انصافي نكنم ميبينم كه هر كسي سهم خودش را با چه صبوري و چه بزرگواري اي بدوش ميكشد...

من... اگر توي آن زندگي مانده بودم، بيشتر از همه به خودم خيانت ميكردم... فكر ميكنم و لبخند ميزنم... اين منم؟ چه خوب... چه خوب...

 پ ن: وقتی در نهايت می‌پذيريد كه چندان مهم نيست كه پاسخی برای همه‌چيز نداريد…
 كه اشكالی ندارد كه آدم بی‌عيب‌و‌نقصی نيستيد…
 آن‌وقت درمی‌يابيد كه آشفته و پريشان بودن
 بخش عادی موجودی‌ست به نام آدميزاد…

 واينونا رايدر Winona Ryder

No comments:

Post a Comment