هیچوقت نمی فهمی در من چه اتفاقی میافته
وقتی جلوی چشم من میشینی و از دردی که داری بابت دوری و رفتنش میگی... و اینکه
وقتی بهت میگم هنوز منتطری، حتی برای دلخوشی منم شده انکارش نمی کنی. همیشه کاری
ترین ضربه ها را تو به من زدی. یکجوری زدی، به یک جایی زدی که من اون بخش وجودم رو
برای همیشه از دست دادم. و فراموشش کردم حتی.
من چی کار کردم؟ فقط سکوت... و صبر... که خودت
بالاخره یک روزی بعد از چهارسال توی یکی از مسخره ترین کافه های شهر بنشینی کنار
دستم و بگی عکست رو تو فلان پیج دیدم و بازهم این من باشم که سر حرف رو باز کنم و
تو همه چیز رو نصفه نیمه و تیکه پاره بگی و آخرشم بگی حرفشو نزن. دیگه نگو!
چه بی چاره ام وقتی تنها چاره ام اینه که
دیگه نگذارم بهم نزدیک بشی. حتی باندازه لمس نوک انگشت هات.
پ ن: وقتی دراز کشده بودم روی آن کاناپه فیروزه ای رنگ توی نور کم و
با هم آن فیلم احمقانه را تماشا می کردیم و به بهانه ترسیدنم خودم را چپانده بودم
توی آغوشت، و تو سفت بغلم کرده بودی و گرمی نفس هات پشت گردنم را قلقلک می داد،
درست توی همان لحظه ها که از ترس چشم هام را می بستم و تو می فهمیدی و دستت را
میگرفتی جلوی چشمهام... من امن بودم، آرام بودم، گرم بودم و به هیچ چیز دیگری فکر
نمی کردم. نه حتی به یک ساعت بعدش و آن همه طوفان...
پ ن: من برای تو فقط همونی ام که گفته بود، راست گفته بود. حالا می فهمم.