باز ميايم اينجا و شروع ميكنم به جاري كردن حروف كيبورد بر روي صفحه سفيد... عجيبه ولي نميدونم چرا تو اين دنياي مجازي كه فرصت دارم براي خود بودن اينقدر آرومم . وقتي به راحتي از روزمرگي ها و دغدغه هام مينويسم و از احساساتم حرف ميزنم چقدر خوبه ...
شجاع ميشم تا حدي كه در توانمه ... حرفهام رو برات اس ام اس ميكنم . ميدوني كه نميدونم رو در رو و يا تلفني باهات حرف بزنم چون اشك مجالي بهم نميده . ميبيني ؟ من آنقدر ها هم كه ادعا ميكنم و نشون ميدم قوي و آهنين نيستم . ديگه از اون آدم سرسخت و جنگجو چيز زيادي باقي نمونده ... و حالا هم اين پيامها رو با تمام ته مونده هام برات مينويسم . بهد از دوسال و اندي اولين باره كه دارم حرفهاي دلم رو برات مينويسم و چقدر ميترسم ... خدا ميدونه چند بار اصلاحشون ميكنم و چقدر كلمه ها و جمله هام رو بالا و پائين ميكنم ... راستش چراش رو خودم هم نميدونم . علت اين همه ترس رو نميدونم...
وقتي در جوابم آسمون و ريسمون بهم ميبافي و تمام توانت اينه كه نوك تمام پيكانها رو بياري به سمت من و خودت رو مبرا كني ... دلم ميگيره و دوباره سكوت ميشم ... هيچ حرفي براي گفتن ندارم وقتي ميبينم كه باز هم مثل هميشه من رونميفهمي و هرطور كه دوست داري ميخواي ماجرا رو به نفع خودت تموم كني و از كنارش بگذري .... اما نميدوني كه من اينبار تصميم ام جديه ،دو سال فكر كردن براي يك موضوع كافي نيست؟ و ماجرا اينجوري منتقل ميشه به گفتگوي رو در رو ... خوب چرا كه نه؟ تا كي ميخوام فرار كنم ؟ بالاخره بايد يك روزي جلوي ترسم بايستم يا نه؟
ميخوام براي خودم تصميم بگيرم .. اگه بگذاري ...
امسال هنوز بستني زمستاني را نوبر نكرده بودم . صبح كه اين همكار بغل دستي ام رفت سوپر سركوچه صبحانه بخره وقتي برگشت يكدونه بستني زمستوني گذاشت رو ميزم . كلي با ذوق و هيجان بازش كردم . مثل اون بستني هاي زمان بچگي مون نبود هم كاكائوش خيلي نازك بود و همش خورد شده بود چسبيده بود به خامه ها و هم اينكه خامه اش هم اونجوري كه دلم ميخواست پف نداشت تازه خيلي هم زيادي شيرين بود ... ولي خوردمش و خيلي هم آروم آروم خوردم تا يكجورايي مزه بچگي هام بياد تو دهنم ... مزه شادي ها و خنده هاي بي غدغه ... مزه روزگار بچگي ...
No comments:
Post a Comment