خونه مامان و بابا ... گرما ... آرامش ... امنيت ...با بابا حرف ميزديم داشت ميگفت با يكي از دوستهاي قديمي اش تماس گرفته و اون حال مادر رو پرسيده ... گفتم الهي واشكم ريخت پائين ... دست خودم نبود خيلي اين روزها دلتنگش بودم ... مخصوصا كه دكلمه شهريار رو كه گوش ميدم بيشتر دلتنگش ميشم ... اشك من گريه بابا و داد مامان رو در آورد...
رفتم تو اتاق خودم ... دراز كشيدم رو زمين و آفتاب افتاده بود روم ... چشمهام رو بستم و لذت بردم از ذر ذره داغ شدن ... بابا داره با صداي گرم و عزيزش زمزمه ميكنه ... همون شعر بالا رو ... من مشتعل عشق علي ام ، چه كنم؟ .. يادم مياد كه ده دوازده ساله بودم كه بابا منو روي زانوهاش مينشوند و اين شعرها رو يادم ميداد و باهام مشاعره ميكرد ... دلم همون روزها رو خواست همون وقتها كه بابا ميرفت ماموريت و من دلتنگش بودم ... از همون وقتها كله خر بودم و ميرفتم با گلهايي كه توي باغ كاشته بود بازي ميكردم و درد و دل ميكردم ... شمرده بودم 115 تا شاخه گل رز داشتيم (عددش خيلي يادم نيست) ... وقتي با صداي بلند از حياط داد زدم كه مامان اينقدر گل رز داريم ، مامانم با خنده گفت نه ... صد و شونزده تا داريم ... اول نگرفتم اما بعد كه خنده اش رو ديدم منهم خنديدم ... ميدونستم از همه گلهاي رز دنيا براش رز ترم...
تا 18 سالگي بابا نميگذاشت موهام رو كوتاه كنم اما دانشگاه كه قبول شدم گفت ديگه خانوم شدي ... اختيار همه چي ات دست خودته .. من احمق هم عقده اي بودم اولين كاري كه كردم اين بود كه موهام رو كوتاه كردم ... براي حدود شش سال مداوم موهام رو كوتاه نگه ميداشتم به مدلهاي مختلف اما بالاخره بعد از شش سال فهميدم كه بابا راست ميگفت : موي بلند براي زن يك چيز ديگه است...
بابا هميشه راست ميگه ،مامان هميشه ميخنده، درست ميفهمه ولي حس هاش رو از ما پنهون ميكنه ... و من هي راهها رو اشتباه ميرم و هي ميفهمم كه بابا راست ميگفت ... مامان درست حس ميكرد ... خلاصه مطلب اين كه دلم بچگي هام رو ميخواد ...
No comments:
Post a Comment