Sunday, November 7, 2010

 كمي ديرم شده بود و داشتم فاصله محل كارم را تا باشگاه تقريبا به دو طي ميكردم ،با يك ساك ورزشي مشكي بزرگ با بندهاي قرمز روي شوونه ام و كتوني به پا، با شلوار جيني كه اين روزها كمرش برام گشاد شده و تقريبا به تنم آويزونه ، با يك مانتوي رنگ و رو رفته و گشاد مشكي ، با يك شال به رنگ خامه توت فرنگي، با موهايي در هم و برهم و آشفته ،‌با ابروهايي نامرتب و نا صاف ، با صورتي كه از آفتاب مثل سنجد كشيده بودمش تو هم .... و با عجله...

هيچ فكرنميكردم توي اين اوضاع و احوال توي آن ماكسيماي مشكي گنده ات نشسته باشي زير باد كولر و در حال رد شدن از خيابان مرا ببيني ، بشناسي ، از چهارراه بعدي بري خيابون بالايي رو دور بزني و برگردي و اينقدر سر تقاطع منتظر بموني تا من برسم و بهم زنگ بزني و من رو متوجه حضورت كني . راستش اصلا باورم نميشد بعد از اين همه سال و با اين سر و ضع تونسته باشي منو بشناسي ، آخه هميشه من رو با كوتاهترين مانتوهام (كه چقدر هم مايه خنده من و دوستهام بود) و در شيك ترين وضعيت ممكن ديده بودي كه تازه همونها هم مربوط به سالها پيش ميشد ...

وقتي سوار ماشينت شدم از ديدن اينكه هنوز هم مثل همون روزها كت و شلوارهاي شيك ميپوشي و دكمه سردست بستن رو فراموش نكردي ، وقتي تا چند ساعت بعد از دست دادن با تو هنوز هم كف دستم همون بوي هميشگي ات رو ميداد ، شايد بايد خوشحال ميشدم اما دروغ چرا؟ حس كردم چقدر درجا ميزني و دور خودت ميچرخي ... بعد كه شروع كردي به حرف زدن و توي اين مسير ده دقيقه اي تعريف كردي كه كارات ديگه كاملا رديف شده و تا چند هفته ديگه عازم هستي ، گفتي كه هر وقت از جلوي بيمارستان مفيد كه رد ميشدي ياد من و بچه هام ميافتادي، گفتي كه اگه گفته بودي آدمهايي مثل من توي اين دور و زمونه كمياب اند حقيقت بوده و تو همون لحظه تلفن رو قطع كردي پشيمون شده بودي .... و من فقط گوش ميدادم داشتم فكر ميكردم كه اگه الان اينقدر اتفاقي منو توي خيابون و در حال گذر نديده بودي كي ميخواستي اين حرفها رو بهم بگي ؟ فكر ميكردم يكهو بعد از اين همه سال و توي چند دقيقه چطوري تونستي اين همه حرف براي يك آدم خيلي دور پشت سر هم رديف كني ؟ فكر ميكردم چقدر كار خوبي كردم كه اون شب توي اون رستوران گرون قيمت اون همه غذاي خوشمزه سفارش داده بودم و در عين حال همه حرفهام رو بهت گفته بودم و هيچي رو تو دلم نگه نداشته بودم ... فكر ميكردم كه هنوز هم همونقدر ضعيف و بي برنامه اي ، فكر ميكردم كه هنوز هم بدون هيچ هيجان و شيطنتي روزهات رو در كمال عقل و منطق و بي هيچ دغدغه اي به شب ميرسوني ،‌فكر ميكردم كه هنوز هم ميخواي آدمها رو طبق اونچيزي كه تو كتابها خوندي تحليل كني ...

وقتي منو رسوندي به مقصدم موقع خداحافظي كارتت رو كه بهم ميدادي گفتي قبلاها اينقدر كم حرف نبودي و من هم در جواب بهت گفتم كه قبلا ها تو هم اينقدر پرحرف نبودي ! بعد از اينكه رفتي با اينكه با اون لبخند مصنوعي ات تاكيد كرده بودي كه باهام كار داري و حتما منتظر تماسم ميموني ... كارتت رو حواله كردم به اولين سطل آشغالي كه سر راهم بود ...

واقعا كه ذات خودمحور ‌آدمها هيچوقت عوض نميشود...

No comments:

Post a Comment