اين كه آدم ها مدام دارند دماغشان را،
حرف هاشان را، طرز فكرهاشان را، كتاب خواندن و فيلم ديدنشان را، سفر رفتن شان را و
كلا آب خوردنشان را فرو مي كنند توي چشم و چال ديگران، اصلا نمي فهمم. بارها شده
توي جمعي بودم، پيش كسي بودم و حرف فيلم يا كتاب يا ورزش يا هرچيزي پيش آمده و من
خودم را خيلي ساكت كشيده ام كنار يا اظهار نظر كوچكي كرده ام و تمام... و بقيه اي
كه من مي دانم جايشان توي اين وادي ها كجاست، در بوق و كرنا مي كنند خودشان را، بلكه حس كنند سري دارند
توي سرهايي كه به خيال خودشان ارزشمندند...
نميدونم كار اونها كه مدام مشغول جا باز
كردن هستند تا خودشان را بچپانند توي آدم ها و لابلاي شان، تا خودشان را توي چشم
هاي ديگران والا و فرهيخته نشان دهند درست است يا كار من و امثال مني كه داشته هاي
كوچك مان را مي بريم در درون خودمان و به خودمان رنگ معمولي بودن مي زنيم. البته
اين را خوب مي دانم كه فعلا دنيا، پر پاشنه در اين آدم ها خوب مي چرخد اما تا كي
اش را باز نميدانم.
به قول يك دوست خيلي خيلي قديمي، دور و
برمان پر شده از عروسك هاي جذابي كه خوب بلدند اداي فكر كردن را در بياورند!
پ ن: هنوز هم بعد
اين همه سال كه به خيال خودت كلي تجربه داري و بالا پائين رفته اي و اينها، يك
جايي مي رسد كه مي نشيني نگاه مي كني و مي بيني كه بايد خيلي چيزها را توي زندگيت
جا بجا كني... خيلي آدم ها را! مخصوصا پرادعاترين هاشان... هرچه هوا برداشتگي بيشتر،
دورتر... دورتر...
No comments:
Post a Comment