Sunday, March 1, 2015

توي همان يكربع اول كلاس بود كه بحث شروع شد و تمام وقت رو پر كرد... ماجرا از اينجا شروع شد كه هركسي شروع كرد به گفتن اينكه تعطيلاتش رو چطور گذرونده... طبعا همه بچه ها بدون استثنا سفر شمال داشتند و بعضا جاهاي ديگه هم بهش اضافه شده بود... نوبت به من كه رسيد گفتم تهران بودم و از پنجم فروردين هم رفتم سركار و بچه ها هم گفتن اي واي و بحث علاقه به كار و رشته تحصيلي شروع شد و ادامه پيدا كرد تا رشته تحصيلي... من اما زياد راجع به اين موضوع حرف نزدم... چي ميخواستم بگم؟

كه دوست داشتم هنر بخوانم اما افتخار خانوادگي مان از طريق پدر و مادرم نگذاشت... آن موقع‌ها هنوز فرزند سالاري و توي روي پدر و مادر ايستادن و پافشاري روي خواسته ها زياد مد نبود... پس نشد كه برم رشته هنر... مادر و پدرم آرزويشان بود دكتر بشوم و تخصصم را جراحي زنان بخوانم... ميتوانستم براحتي از پسش برآيم چون خودم را و علايقم را خيلي خوب ميشناختم... اما لج كردم... گفتم خواسته من كه نشد، پس خواسته شما هم نميشود... رفتم سراغ بدترين گزينه... رشته رياضي كه نه با روحيه ام جور بود و نه با علائقم سازگاري داشت...  تنها درسي را كه دوست داشتم هندسه بود، بقيه را يا حفظ ميكردم يا سرسري و الكي ياد ميگرفتم كه الان حتي يك كلمه شان هم يادم نيست...

براي كنكور سه هفته درس خواندم، کنکور رياضی دادم و رتبه ام خيلي خوب شد... رتبه زبانم عالي شده بود... بعنوان آخرين تلاشها ‌خواستم زبان بخوانم اما خنديدند و گفتند نه!! آن يكي ها آنطور و آنوقت تو بروي زبان بخواني كه چه؟... " كه چه" ها كار خودش را كرد و رفتم مهندسي خواندم... يكبار يك راننده تاكسي گفت: الان گردن هر گربه را كه بگيري بپرسي چه كاره اي؟ ميگويد مهندس!! راست ميگفت...
 ما مهندس هاي اين دوره به اندازه همان گربه ها هم تكليف خودمان را با زندگي حرفه اي مان نميدانيم!! ‌راست ميگفت...
توي دانشگاه به ترم هاي دوم و سوم نرسيده فهميدم آدم مثل من در اطرافم زياد است، اما قرار نيست كسي جا بزند... نود و نه درصد بچه ها با اينكه رشته شان را خيلي دوست نداشتند اما مصمم بودند كه راهي را كه شروع كرده اند، تمام كنند تا دهن خيلي ها بسته شود و بعد بيفتند توي مسيرهاي دلخواه خودشان... الان توي فيس- بوك-  ميبينم شان كه يكي رفته فرانسه سينما خوانده، آن يكي رفته كانادا بيزينس خوانده، ديگري توي اطريش نقاشي خوانده،  آن ديگري توي دانمارك عكاسي خوانده و براي مجله اي عكسهاي فوق العاده ميگيرد... آن يكي همين جا توي ايران نويسنده شده و چندتا ستون پرخواننده توي فلان مجله دارد... 

راستش را بگويم حسادت ميكنم بهشان... چون من هم مثل آنها خيلي مصمم درسم را تمام كردم اما نشد كه بروم دنبال دلخواسته ام... تنها حركت مفيد اين سالهايم ورزشم بوده... ايندفعه اما غم نان بودكه نگذاشت... بايد به سهمي، به جايگاهي كه خودم ميخواستم و خانواده ام نميتوانست به من بدهد، ميرسيدم... پس افتادم پي كار... توي كار، نه انتگرال و حد، نه كريستالوگرافي و ترموديناميك، نه استاتيك و خواص شيميايي و مكانيكي و نه هيچ كدام از اين كوفت ها به دردم نخورد... چيزهايي لازم بود كه من درش لنگ ميزدم... تازه انگار وارد يك دانشگاه جديد شده بودم... شروع كردم به يادگرفتن... جامعه شناسي... آدم شناسي... خود شناسي... و درنهايت اينكه توي اين همه سال درس خواندن هيچ چيز به درد بخوري جز كتابخواني بيوقفه ام توي كوله بارم نداشتم...
  

گاهي فكر ميكنم اگر هنر خوانده بودم، توي يك تخصصش حرفه اي شده بودم و در بقيه هم اندك دستي داشتم، آيا آدم بهتري بودم؟... هيچ معلوم نيست... بقول دوستي ميشود يك مهندس هنرمند هم بود... مهندسي كه نقاشي ميكند، مهندسي كه سه تار ميزند، مهندسي كه مينويسد... بله... ميشود... اما نميشود روزهاي هدر رفته را كه به سختي گذشته اند، بازگرداند... نميشود همه اين "چيز" ها را كه با چنگ و دندان براي داشتنش جان كنده ام، به همين راحتي رها كرد و رفت... نميشود... اين بار
 هم غم خودم است كه نميگذارد... مي فهميد كه؟...
پ ن: چيزهايی هست خيلی بدتر از تنهايی، اما سال ها طول می کشد تا اين را بفهمی... وقتی هم که آخر سر می فهمی اش ديگر خيلی دير شده
و هيچ چيز بدتر از خيلی دير فهميدن نيست...
سوختن در آب ، غرق شدن در آتش/ چارلز بوکوفسکی

No comments:

Post a Comment