چند روز قبلش با خرچنگ رفته بودیم بیرون و
من از حال خرابم برایش گفته بودم. گفتن که... اشکهام همه چیز را لو می داد و صورت
پف کرده از اشک های ناتمام. راستی آدمیزاد این همه اشک را از کجا می آورد؟ دور زدیم و طبق معمول با بحث بی نتیجه ای خداحافظی
کردیم و باز هم طبق معمول به من گیر داد که سخت میگیری و درشت میگویی و ...
ساعت دوازده که از خواب بیدار شدم، تکستش را
دیدم که از برنامه ام می پرسید و قرار گذاشتیم برای همان شب مستی. که قرار بود من
یادش بدهم چطور بخورد تا آرام آرام برود توی حالی که بعدا چیزی یادش نیاید. و خب،
تنها هم نرفتم. رفتیم سه تایی نشستیم به حرف و معرفی و خوردن و تلفن و موزیک و رقص
و ... زندگی جریان داست. کله هامان گرم بود و حالمان خوب. میم میرفت و میامد. من و
خرچنگ می رقصیدیم و موهای فرم را بو میکرد و چیزهایی می گفت و من... با زبانم زخم
می زدم. کاری! دردناک! ولی می زدم.
میم آمد و نشست روی صندلی اش و گفت حالم خوشه!
چکمه هایم را در آوردم و موزیک محبوبم را گذاشتم و نشستم روی زمین جلوی پایش و
خرچنگ را صدا زدم که بیا و موزیک را گوش کن! هنوز نیامده بود، نمیدونم چند لحظه
طول کشید یا حتی چند ثانیه که داشتم توی بغل میم اشک می ریختم. دلم میخواست زار
بزنم ولی خرچنگ را که دیدم سرم را بلند کردم و گفتم سلام. خندیدیم باز. حرف زدیم.
خوردیم. رقصیدیم... بعد یادم هست که رفتم توی تخت خرچنگ و پتویش را کشیدم روی خودم
و اشک.
میم آمد و بغلم کرد و حرف زد و دعوایم کرد
و رفت! خرچنگ آمد و مرا آغوش عاشقانه ای کشید و لبهام را بوسیدم و حرف زد ولی من؟؟
دلم؟؟ التماس کردم، آنقدر زار بودم که میم با عصبانیت راضی شد تلفنم را بیاورد تا
زنگ بزنم. گفت جانم و من صداش زدم و بعد یادم نیست. تلفنم دست
میم بود و من توی هال توی بغل خرچنگ که منو ببخش... اومد... و منو برد... و من
رفتم...