Thursday, January 16, 2014

در پي موج جالبي كه به ابتكار محسن آزرم از شمال از شمال غربي و به مناسبت هفته جهاني كتاب راه افتاده، من هم صفحه 52 جمله 5 ام را مينويسم و خلاص...

 "... بله، اين كابوسي بود، ولي كابوسي كه شكر خدا فقط درخيالبافي هاي بيداري با آن روبرو ميشد... "

 پ ن: اين روزها... روزهاي سنگيني هستند... پر از حادثه و پر از دلتنگي هايي كه عايدي همان حادثه هاست...  و من دراين روزها نه تنها سنگيني بار خودم را دارم، كه  خودم را در سنگيني بار دوستان عزيزم نيز شريك ميكنم... خودخواسته البته ... دوست ندارم در روزهاي تلخي كه ميتوانند براي هركسي اتفاق بيفتند، تنها بمانند... من هم روزهاي مشابهي داشته ام... روزهايي كه دست از بال زدن كشيده ام و رها كرده ام خودم را... سقوط آزاد... رهايي... و البته در آن روزها هميشه كساني بوده اند كه زير پر و بالم را به موقع گرفته اند... كه نجاتم داده اند... كه رنجم را با من شريك شده اند...

و از همه مهم تر اينكه دوست ندارم احساس كنند كه تمام زندگي شان وابسته به دروغي بوده كه سال ها به خودشان ميگفته اند...چون اينطور نيست...  واقعا اينطور نيست...

 پ ن: و ما... چه محجوبانه اين بار را به دوش ميكشيم... و به بيراهه نمي زنيم...به بيراهه هاي پيش پايي كه شايد آسان ترين راه حل هاي موجود باشند براي فراموشي درد...

بگو بگو... که چه کارت کنم بگو... که چه کارت کنم ز گريه جويم و دل را
بگو بگو... که شکارت کنم بگو... که شکارت کنم به غمزه مويم و آه
**
ببين ببين... که فغانت کنم ببين... که فغانت کنم ز خنده چينم و لب را
ببين ببين... که نشانت کنم ببين... که نشانت کنم ز فتنه کين‌م و آه
**
بيا بيا... که نگارت شوم بيا... که نگارت شوم به طرفه سايم و تن را
بيا بيا... به زيارت شوم بيا... به زيارت شوم چو خسته‌ پايم و آه
**
شکن شکن... که شيارت کنم شکن... که شيارت کنم ز شرح شاهد و شور آ
شکن شکن... چه شرارت کنم شکن... چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور


No comments:

Post a Comment