مدتی است یک چیزی
فهمیده ام، شاید اینقدرها هم لازم نباشد آدم خوب و مهربان همه ماجراها من باشم، هی
همه را ببخشم و بجایش خودم درد بکشم. شاید بهتر باشد مثل یک آدم نرمال کسانی را که
دوست ندارم، نبخشم و یا حتی ازشان متنفر هم باشم. گاهی فحشکی بدهم و از حرف زدن
پشت سرش لذتی زیر پوستم بدود که حقش بود. ها؟ من که مریم مقدس نیستم که این همه
جان بکنم برای بخشیدن و بزرگوار بودن.
آدم
هایی را که دوست ندارم به حال خودشان رها می کنم و وا می گذارمشان و میروم پی
زندگی خودم، بی اینکه سخت بگیرم به خودم برای لاپوشانی بدی ها و ضعف های دیگران... گلیم خودم را از آب بکشم بیرون توی این
اوضاع، یعنی که شاهکاری هستم برای خودم. بار دیگران را به دوش کشیدن که وظیفه من
نیست. نور پنجره ام باید آنقدر به بیرون بتابد که اطرافم را روشن کند، روشن کردن
همه خیابانها و معابر کار پیغمبران است...