Wednesday, September 8, 2010

 


نميدانم چرا ولي فردا كه پا در سی سالگی ام ميگذارم، حال و هوای کسی را دارم كه انگار خيلی بزرگتر باشم. در آغاز يك دوران جديد ،‌ دورانی که پخته تر بايد باشي ، عاقلتر!! ، آرام تر حتی ، به گذشته ام كه نگاه ميكنم ، بر لبم لبخند و بر دلم آهی می گذرد. خب من خيلي آدم پخته اي نيستم، عاقل هم نيستم ،‌ اينها را به وضح درمورد خودم ميدانم و در گذشته پرطلاطم که روزهای آن با آرامش نه چنداني گذشته ميبينم. خيلي ها در خيلي مواقع بحراني از آرامش ام درعجبند . اين خيلي ها نميدانند كه توي زندگي آدم جاهاي خالي اي هست كه دردش تو را مثل آهن آبديده ميكند ، سخت ، محكم و سرد... و من بيشتر لحظه هايم را با دلم  و نه با عقلي هي بخواهد تلنگرم بزند ، در كناري زندگي كرده ام …
 
اين روزها مدام بر لبم لبخند جاری می كنم. نه اينكه خود را در سراشيبي بدانم يا دست و دلم از آشفتگي پايان بيست سالگي هايم بلرزد، نه اينكه حتي مغرور باشم به داشته هايم يا حسرت نداشته هايي را كه به راحتي از كفشان داده ام را بخورم،‌ فقط ميخندم به سرآغاز نوي در راه ،‌روزهايي نو كه ميخواهم برايم روزي نو بياورند، از همانهايي كه خدا به آدمهاي خاصش ميدهد...
 اگرچه ميدانم همه چيز بر وفق مرادم نخواهد بود و روزهاي تلخي هم پيش رو خواهند بود اما ميخواهم از همين الان و با لبخند بگويم كه هراسي ازشان ندارم ،‌كه روزهايي بس سخت و جانفرسا را با دلم دست در دست هم و با زانواني لرزان پشت سرنهاده ايم و هنوز هم كه ميبيني زنده ايم و آماده نبرد... خدا را چه ديدي؟ شايد هم روزهايم پرباشند از شرابي كهنه و قديم كه سرمست و رهايم كند  همچون پري كه زندگي اش را به سبكترين نسيم ها هم برقصد ، و گاه چنان استوار برجاي بماند كه سهمگين ترين طوفانها هم نتوانند  تكانش دهند …

No comments:

Post a Comment