براي زندگي برنامه داشتن خيلي چيز خوبيه . فقط اگه مثل من كمي توش زياده روزي كني ميموني وسط يك عالمه برنامه روتين كه تا خرخره وقتت رو پر ميكنه و نميتوني جم بخوري مگر اينكه يكي از اين برنامه ها رو كنسل كني . واقعا آدم چه موجود مسخره ايه ؟ اون روزها كه برنامه خاصي نداشتم و علافي بود و تصميم هاي لحظه اي ... دلم ميخواست براي خودم برنامه هاي سفت و سختي بگذارم كه گذاشتم و حالا بعد از اين هشت - نه ماه دلم ميخواد دوباره يك مدت برگردم به همون بي برنامگي و تصميم هاي يلخي دم به دم و گاهي هم خوشي هايي كه لحظه اي براي خودم رقم ميزدم...
آدم اگه بودم ميتونستم براي خودم تلفيقي از هردوشون رو درست كنم كه نه از اينور بوم بيفتم و نه از اونور بوم . داشتن همه چيزهاي خوب با هم خيلي سخته و قدرت ميخواد . ماها معمولا به يك جهت بيشتر كشيده ميشيم و خودمون رو توي اون مسير غرق ميكنيم در حاليكه داريم حسرت بقيه راهها رو ميخوريم..
با يك دوست قديمي ... خيلي قديمي ... كه حدود 8 سال در كنار هم زندگي كرديم و سرنوشت بطور عجيبي زندگي ما رو با هم پيوند زده حرف ميزنم . توي دنيا با هيچكس به انداز اون راحت و نزديك نبوده و نيستم . اون چيزي كه هميشه ما رو در كنار هم نگه داشته و صميميتمون رو بيشتر و بيشتر كرده صداقتيه كه با هم داريم . بگذريم ... داشتم باهاش چند روز پيش حرف ميزدم . بهم گفت چرا اينقدر خودت رو گرفتار كردي؟ به استراحت از همه چيز بيشتر احتياج داري . يك كم سرت رو خلوت تر كن . يادم آورد كه اهل سفر و گشت و گذار بودم و الان بيش از يك ساله كه بجز يك سفر تكراري و اجباري هيچ جايي نرفتم . واي ميدوني توي اين هواي تابستوني - بهاري - زمستوني مسخره تهران دلم ميخواد پاشم برم تبريز يا اردبيل يا شهركرد كه يك برف سنگين رو با هواي خيلي خيلي سرد زير صفر درجه تجربه كنم . تا بفهمم كه زمستونه و به روي خودم نيارم كه انگاري خدا هم با ما بازيش گرفته ...
آدم خرافاتي اي نبوده و نيستم اما نسبت به 18 شهريور يك حس نوستالژي عجيبي دارم. همه آدمهاي شهريوري دور و برم بخصوص البته 18 ام اي ها يكجورهايي آدمهاي شاخي هستند و هميشه در حال مبارزه و شاخ و شاخ و شاخ و عجيب كه البته در يك موضوع خاص همگي تشابه دارن ... چند روز پيش يكي از دوستهام يك وبلاگ بهم معرفي كرده بود كه برم و بخونم . شروع كه كردم به خوندن فهميدم طرف شهريوريه و وقتي ادامه دادم به خوندن مطمئن شدم ... ديروز كه با دوستم حرف ميزدم ازش راجع به اين موضوع پرسيدم و گفت آره تولدش 18 شهريوره ...
داره بارون مياد...
از بكارگيري و استعمال تمام روشها و افكار مسكني كه تاثيرشان فقط براي چند لحظه است و تو دوباره پرتاب ميشوي به خلسه روبرويي با حقايق زندگي ات … هم متنفرم… هم معذور...
No comments:
Post a Comment