بعد از حدود یک دقیقه تلاش
برای پیدا کردن کلمات درست و تلاشی مضاعف برای ادا کردن شون، در جواب سوالم که ازش
پرسیده بودم مامان جونم، حالت چطوره؟ بسختی و خیلی سنگین، فقط گفت:
مامان دیگه مامان نیست... و خب من گرچه که انکار میکنم و سعی میکنم چرت و پرت
گویان بهش روحیه بدم و حتی بخندونمش، بمحض اینکه تصویر برمیگرده سمت بابا، برخلاف قولی
که بخودم دادم، دیگه نمیتونم جلوی اشک هام رو بگیرم...
تا صبح همین چند کلمه توی مغزم رژه میرن. بعد از ده سال - و فکر میکنم هیچوقت- برام عادی نشه که ببینم یک تار مو از سرشون کم بشه. هر روز بیشتر و بیشتر میفهمم چقدر بهشون نیاز دارم و چقدر هنوز ریشه هام بهشون گره خورده است. حالا هم دارم ذره ذره آب شدنشون رو میبینم و با هر تماس یک تیکه از وجود منم انگار تموم میشه. یکجوری تموم میشه که با هیچکدوم از دستاویزهایی که تو این سالها یاد گرفتم بهشون چنگ بندازم تا پرت نشم تو قعر تاریکی، نمیتونم ترمیم شون کنم.
چیزی روم جواب نمیده فعلا، کاش حداقل زندگی ارزش
این همه رنج مداومی که بخاطر هیچی بر ما تحمیل شده رو داشته باشه .

No comments:
Post a Comment