Wednesday, January 4, 2012


مشکلم اين است که ميبينم همه زرنگ شده‌اند... زرنگي نه درجهت خوب و مفيدش... تنها در جنبه خودبيني اش... كه مثلا تمام منافع در هر ماجرايي فقط به خودشان برسد... اين هرماجرايي از شغل و درس و دوستي ها و رابطه ها شروع ميشود تا برسد به اصل هاي زندگي...
اين نوع خاص زرنگي يعني اينكه مثلا بلدي چطوري هر چيزي و هركسي را دور بزني تا برسي به اينكه "ديدي شد؟؟" يا "‌ديدي من توانستم، چون من بهتر بودم" ... و اين وسط اين جملات احمقانه "خودت را باور كن"... "انرژي ها و توانايي هايت را دست كم نگير"... "تو از همه برتري"... "تو ميتواني"... هم حالم را از همه چيز بيشتر بهم ميزند...

اين القاء  مداوم حس خوبرتر بيني بي هيچ دليلي و نپذيرفتن برتري ها و توانايي هاي ديگران از سوي ديگر نتيجه اش چه ميشود؟ اينكه بيفتيم به مبارزه هاي منفي... بطور عاميانه تر بگويم: زيرآب زني... حالا در هر زمينه اي كه تويش احساس كمبود ميكنيم نسبت به ديگران... مهارت، حرفه، تحصيل، هنر، رابطه ها... هر چي... هرچي...به جاي اينكه اندك زحمتي به خودمان بدهيم و ديگري موفق تر را براي خودمان انگيزه و الگوي پيشرفت كنيم، ميافتيم به جانش كه او را به جايي بكشيم تا بلكه خودمان كمي به چشم بيايم... خب اينقدر هم نادان هستيم كه به فكرمان نرسد، يك روزي بالاخره زرنگ تر از ما هم پيدا ميشود... نمي شود؟؟... آدميت مان كجا رفته؟؟ نميدانم...

اصلا نميدانم توي اين وانفسايي كه در اين شهر خاكستري نكبت زده، درش گير افتاده ايم... انتظار آدميت داشتن از ديگري و حتي خودم چقدر از ايده آل گرايي فاصله دارد... واقع گرايانه هست اصلا؟؟

پ ن: بعد ميبيني كه تو بازنده اي... چون زرنگ نبوده اي... نيستي... تو باخته اي... چون همه از تو توقع زرنگي داشته اند... و تو... ساده بودي... ساده اي... 

No comments:

Post a Comment