ميدونم كه ميدوني چون خودم بهت گفتم ،نه يك بار ... چندين بار ... كه بدترين كاري كه با من ميتوني بكني اينه كه باهام حرف نزني . ميدوني ... ميدوني و روزهاست كه اينطوربي محابا در سكوت خودت غرق شده اي و به من زخم ميزني . ميدوني كه قرار بوده و هست كه محرم ترين آدم زندگي ام باشي و حالا ... با سكوت مداوم تو كه ديگر براي شكستنش نه رمقي دارم و نه تمايلي ذره ذره آب ميشوم و تمام...
هيچوقت اينقدر بي هويت نبوده ام ... هيچوقت ...
روزهاي زندگي ام همچنان به گذر سال وماه ادامه دارند و من همچنان گيجم . دلم ميخواهد كه بخوابم و وقتي بيدار ميشوم ديگر خودم باشم و همان زندگي را كه دوست دارم داشته باشم . همان را كه هزاران بار هر روي براي خودم به تصوير ميكشم : با تو چه زندگي هايي كه تو رؤياهام نداشتم ... آي خدايي كه از رگ گردنم به من نزديكتري ، آي خدايي كه همه چيز منو ميدوني و ميدوني من چه مرگمه ... واقعا ميدوني؟ پس اگه ميدوني لطفا بيا و يواشكي در گوشم بهم بگو كه من سخت محتاج از خودم دانستنم...
پ ن : كي فكرشو ميكنه يك قدم اشتباه ، يك تصميم اشتباه ... فقط يك اشتباه ... اينجوري زندگي اش رو دچار طوفان كنه ...
پ ن: خب آره ... بزرگترين فرق من و تو اينه كه من آدمها رو دوست دارم . من براي آدمها احترام قائلم و ميدونم همه آدمها اندازه خود من حق دارند و مهم اند...يادش به خير ... يكبار يك دوست در يك نامه برام نوشته بود : به نام خدايي كه آدمها براش مهم اند و آخر نامه اش رو هم اينجوري تموم كرده بود : از اينكه دلتان براي آدمها مي تپد (مي طپد؟؟؟) خوشحالم....
No comments:
Post a Comment