اين روزها، به لطف دوستانم تنها نمي مانم ...
آنقدر براي وقتهاي بازم برنامه ميگذارند كه از بين چندتا مجبور ميشوم يكي را انتخاب
كنم ... و باور كردني نيست كه هنوز هم دريافت هديه هاي تولدم ادامه دارد، و شماره كسي را روي
گوشيم ميبينم كه از كيلومترها دورتر نگران حال
من است ... و من به همه شان مديونم كه روزهاي سخت ماليخولياييكه
ميتوانستند در تنگنا بگذرند و پير و فرتوتم كنند را به شادي و رقص و سرمستي ميگذرانم...
كه زندگي را برايم معنا ميكنند وقتي همه چيز ميرود زير فشار سؤالهاي پي در پي و
بيجواب نابود شود ... كه به يادم مياورند هنوز هم كساني هستند كه ميشود به حضورشان
و وجودشان توي زندگي ام اعتماد و تكيه كنم و بابت همه اينها ممنونم ...
دلم نميخواهد بگويم اميدوارم روزي بتوانم جبران كنم چون دوست
ندارم روزهاي سختي درپيش داشته باشند فقط به همه شان هم گفته ام كه من، هميشه در
دورترين نقطه و تا آخرين لحظه ها دركنارشان هستم ... كاري هم جز اين از دستم برنميايد
...
پ ن: زندگي كردن، كار سختي نسيت ... سختي اش مال
شيوه اي است كه انتخابش ميكنيم و مي چسبانيمش جلوي كلمه "زندگي" خودمان
...
پ ن: من هيچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی
را با حوصله زياد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فريب بدهم که اين ظرف شکسته
همان است که اول داشته ام ... آنچه که شکست شکسته و من ترجيح می دهم که در
خاطره خود هميشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تااينکه آن تکه ها را
به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببينم ...
بر باد رفته- مارگارت ميچل
No comments:
Post a Comment