Wednesday, November 27, 2013

 مگر چند بار به دنیا می آییم ... كه اين همه ميميريم؟؟


ديشب ، اونجا، وسط اونهمه صداي موزيك و رقص و شادي، وسط اونهمه هياهو،‌  وسط اون رقص نورهاي ليزري كه عاشقشونم... خيلي اتفاقي فهميدم هنوز نتونستم كمرم رو صاف كنم …

بعد نوشت: هنوز هم ... بغضي كه ميكنم از نگاههاي دلسوزانه و مهرباني هاي خرانه ديگران ... خفه ام ميكند...

  چاي سبز ميخورم و حرص هم ميخورم، از اين هايي كه فكر ميكنند چون پول دارند يعني همه دنيا بايد نوكر آنها باشند حالم بهم ميخورد . به خدا أدمها مهم اند، شخصيتشان ،‌ وجودشان و حضورشان توي دنيا ارزش دارد. همه آمها حق دارند محترم باشند ... از دست خودم هم حرص حسابي اي ميخورم كه چرا يك فكري به حال  خودم نميكنم تا  آسوده تر شوم ... نميدانم... راستش دارم فكر ميكنم تاريخ انقضاي اينجور كاركردنم سر رسيده ديگر...

پ ن: اين روزها همش نگران همه ام ...  

بعد نوشت : گفته بودم كه‌ مدتي است اصلا حوصله به دوش كشيدن بار آدمهاي ضعيف دور و برم را ندارم ... نگفته بودم؟ فقط دلم ميخواهد به كساني كه دوستشان دارم كمك كنم. پس انتظار بيخودي از من نداشته باش... سخته اينو بفهمي كه بايد جايگاه خودت رو بپذيري؟
 


No comments:

Post a Comment