صبح از در كه زديم بيرون آسمون پر ابرهاي تيره بود و هوا پر از
سوز... پشت ماشينش كه نشستم بي مقصد بوديم اما فوري يك جاي خوب پيدا كرديم و راهي
شديم همون سمت... كم كم آسمون شروع كرد به باريدن... اول تگرگ هاي ريز ريز و بعد
هم باروني كه با آفتاب قاطي بود... و ما كه زير آلاچيق اكسيژن مي بلعيديم و صبحانه
ميخورديم... تگرگ كه شديدتر شد از چندتا خانم مسن كه براي هوا خوري به پارك اومده
بودن دعوت كرديم از روي نيمكت به آلاچيق ما نقل مكان كنند...
چه خوب شد كه نخوابيده بوديم و اين همه طراوت رو از دست نداده
بوديم... قدم زديم و شيطنت كرديم و توي آينه هاي سقفي مغازه هاي پياده رو از
خودمون عكس گرفتيم... آسمون آبي... زندگي پر از زندگي...
وليعصر و كوههاي سپيد مه پوش پيش رو... بازار تجريش و رنگ و عطر و سمنو... خواب
نيمروزي ات توي گرماي آفتاب و باران كنار دستم... ديزي سرا و تابلوهاي قهوه خانه
اي و سيگار دست پيچ ... ويونا و قهوه و وايرلس و جمع دوستانه و شيطنت و خنده... و
بالاخره برگشتن به خانه در تاريكي بي انتهاي شب...
پ ن: عزيزم... من ميترسم... نه از تو... كه از
جانب خودم نگرانم... پرم از هراس... و اون نگراني كه هي در موردش ازم ميپرسي...
يس... آي ام... آي ام افريد... بگذار يك كم درباره اش فكر كنم... تو رو نميتونم به
راحتي از دست بدم... بايد سنجيده تر عمل كنم... بايد فكر كنم... از اين همه هراس
از نزديك شدن و زخم خوردن... از اعتماد و فنا شدن... نه از جانب تو... از جانب همه
اون كساني كه انتظارش رو ندارم... بايد فكر كنم... فقط همين...
پ ن: دوست داشتنت را دوست دارم... حتي اينكه حين اين دوست
داشتن بارها همديگر را رنجانده ايم... پر از دلتنگي و دوري دارم به دوست داشتنت
فكر ميكنم... در ميان اين همهمه و ازدحام آدمهايي كه ازشان مي هراسم... به من كمي
فرصت بده به تو فكر كنم...
بعد نوشت: تا
دو هفته ديگه بايد يك امتحان رسمي بدم ... حدود هشتصد صفحه... كاغذها رو گذاشتم
جلوم و هي بهشون نگاه ميكنم و هي ميرم سراغ تقويم و دلم به روزهاي قرمز رنگ و
تعطيل پيش رو خوشه... اين چند روز تعطيلي كه گذشت فهميدم هيچ فرقي نداره و توي
تعطيلات هم هيچ گلي به سر خودم نخواهم زد پس بهتره كه شروع كنم و هي تنبلي رو
بهانه نكنم...
شروع كه ميكنم رسما دلشوره ميگيرم... سخت تر و پيچيده تر از
اون چيزيه كه فكر ميكردم... و از همه بدتر اينكه امتحان وابسته به يك وزارتخونه
دولتيه كه يكجورايي راه در رو هم نداره... خب چه بايد كرد؟... هيچي بايد شروع
كنم... اصلا به خودم گفتم بيا خودت رو محك بزن... تو كه هي ميگي ميرم درس ميخونم،
ميرم درس ميخونم ببين اصلا هنوز عرضه سخت درس خوندن و امتحان دادن رو داري يا نه؟
...
اينجوري به خودم انگيزه دادم و شروع كردم... اميدوارم نتيجه اش
رضايت بخش باشه... چون اينجا بالاخره راه فراري براي بهانه هاي عجيب و غريب وجود
نداره... اگه نتونم امتحان رو رد كنم تقصيرات فقط از خودم بوده و بس... هيچ چيزي
وجود نداره كه بتونم كاهلي خودم رو بندازم گردنش و از زير بار مسئوليتم در برم...
مخصوصا موضوع رو به مامان و بابا هم گفتم كه هي ازم درموردش سؤال بپرسند تا باز هم
خودم رو بيشتر موظف بدونم براي قبول شدن... به شما هم دارم ميگم كه بدونيد... كه
اگه قبول نشدم حداقل يك تلنگري بهم بخوره يك كم از مخم كار
بكشم... حالا... تا چه شود...
No comments:
Post a Comment