نزدیک یک سالی هست که
پس زمینه لپ تاپ شرکتم عکس یک حلزونه غمگینه! خنده هم ندارد، یک حلزون دارد خودش
را از یک سکوی کوچک بالا میکشد و چون عکس از پشت انداخته شده، آدم فکر می کند مستر
زون سرش را تکیه داده به لبه سکو و غمگین دارد به خیلی دورها نگاه می کند... هر
روز ساعت ها با این عکس درتعاملم، حتی روزهای شلوغی که فرصت دستشویی رفتن هم
ندارم، باز هم لحظات کوتاهی هست که چشمم بهش بیفتد.
دروغ چرا؟ همیشه پیش
خودم فکر می کردم یک حلزون هست که حضور من برایش جای این سکو را پر کرده و توانسته
ام درش آنقدر اعتماد ایجاد کنم که در کمترین حالتش بتواند هر وقت، هر جا - از وسط خیابانی شلوغ توی یک مملکت غریب تا پشت تلفن یا
قدم زنان توی همین ولیعصر خودمان- ، به راحتی با یادآوری خاطره ای قدیمی بغضش توی آغوشم
بشکند و اشک بریزد! زهی خیال باطل! رسیدم به جایی که خشونت کلام و
رفتارش آنقدر اذیتم کرد که چشم هام رو روی همه چیز بستم و شدم اون آدم خودخواهی که
همیشه چوب بودنشو بهم زده بود و دیگه نتونستم مثل همیشه خودم رو به سرعت برق و باد
ترمیم کنم و دوان دوان پر از انرژی برگردم به سمتش. نشستم و خودم رو نگاه کردم...
امروز یک سی دی که مدت
ها پیش سفارش داده بودم تا در یک تاریخ خاص برایم بفرستند، بدستم رسید و من بی خبر
از همه جا تقویم را نگاه کردم و یادداشت خیلی ریزی را دیدم که اول سال با دستخط
تند گوشه صفحه فردا نوشته بودم... سالگرد موتا... سی دی ات را گذاشتم، همونی بود که می خواستم... گوش دادم و به یک حلزون غمگین
نگاه کردم که از بین من و سکو، سکو را انتخاب کرده و رفته... و
این درد داشت که بپذیرم بعد آن همه، دلت آمده بود اینجوری کنی!