Wednesday, November 20, 2013

داشتيم توي سوز تند غروب پائيز، تند تند راه ميرفتيم و حرف مي زديم. گفتم من سختم بود، خيلي هم. اما نگذاشتم كسي دلش برايم بسوزد. نگذاشتم كسي بيايد جلو، دستم را بگيرد يا حتي نگرانم شود. همه فكر كردند چه بي رگ... يا شايد هم چه قوي!!‌ اما من نه قوي بودم و نه بي رگ...
حسرت خيلي چيزها را خوردم، تلخي خيلي چيزها را حس كردم اما نگذاشتم بر من غلبه كنند. يك چيزهاي ساده اي آوردم توي زندگيم و چنگ انداختم بهشان تا بتوانم به رؤياهايي فكر كنم كه دوست داشتم بسازمشان، نه اصلا واجب بود كه واقعي شان كنم.

حالا فكر كن كه خسته و شكست خورده شده باشم، تنها مانده باشم، دست  خالي و نااميد و سرگشته... اما نه گذاشتم كسي بهم نزديك شود و نه گذاشتم كسي ازم خيلي فاصله بگيرد. يك جور متعادلي سعي كردم باشم با همه. معمولي معمولي... و اين سخت بود... خيلي سخت...

آن همه سختي كه هنوز هم گريبانگير زندگي ام هست، بايد تا آخر زندگي برايم كافي باشد، يعني اگر حساب و كتابي هست بايد كمي انصاف هم در كار باشد تا مشخص شود ظرفيت شانه هاي من براي كشيدن اين بار تكميل شده، نمي توانم هي همه چيز را براي خودم خلاصه تر و مختصر تر كنم تا بلكه بار اضافه اي بر دوشم نيايد، مبادا كه نتوانم و همه چيز نقش بر آب شود...
انگار لازم است فکر کنم... نه اينقدر ناخالص و رك و خام... كمي پخته تر... كمي رنج كشيده تر حتي!!‌

No comments:

Post a Comment