وقتي كسي نباشه، ميشه توي خنكاي خيس صبح زود يك روز تعطيل
صبحانه مفصلي خورد و كلي گپ زد ... ميشه سه ساعت پياده روي كرد و هواي تميز ناب رو
فر فرستاد توي ريه ها و يكعالمه عكس گرفت ... ميشه رفت توي اون كتابفروشي
كه مدتهاست از جلوش رد ميشي و توش پرسه زد و چندتايي
كتاب خوب خريد ... ميشه راه رفت و توي مغازه ها رنگ ديد و به خريدهاي عقب
افتاده رسيد ... ميشه حرف زد و آروم بود بدون نگراني وجود دردسر يا مزاحمت از جانب
ديگران ... ميشه رفت
به ديدار يك دوست قديمي كه تقريبا يكسالي هست ازش بيخبري ... ميشه ولو شد كف زمين و
حرف زد و هله هوله خورد و خنديد و جيغ كشيد ... ميشه به همين راحتي زندگي كرد بي اينكه
ذره اي دلواپس آخر هر ماجرايي باشي...
وقتي كسي نباشه ... كسي كه حتي سايه اش توي زندگيت ميتونه پايان
هر ماجرايي رو عذاب آور كنه ...
می آيم بيرون ... بايد بيايم بيرون ... تا جايي كه توانسته ام
لفت داده ام و حالا دير شده و بايد بيايم بيرون ... چشمهاي غريبه با نگاههايي پرسش
گر از سرتا پايم را برانداز ميكنند ... سوار ميشوم و استارت و نوري كه مياندازم
توي چشمهاشان و گاز ... ميافتم توي مسيري كه صبح گمش كرده بودم ... فكرم مشغول
اتفاقات چند ساعت اخير است و خروجي مربوط را رد ميكنم و مجبورم راهي بي انتها را
تا اولين دوربرگردان به درد بخور ادامه دهم ...
توي ترافيك راننده ماشين بغلي هماواز با موزيك اش را نگاه
ميكنم ... به خودم ميگويم هروقت كه خواستي به خودت ثابت كني دنيا به هبچ جايش نيست
كه تو چه مرگت است فقط بيا بيرون،
آدمها را نگاه كن ... ببين كه زندگي براي هيچ كسي مايه نميگذارد و همه اش همين است
... امثال من و تو زيادند، چه انتظاري داري از دنيا؟ ... تلاش كن سهم خودت را از
دل زندگي بكشي بيرون ... بگرد دنبال خانه ات ... خانه ات ...
پ ن: هيچ كس را نديده ام از خودم "
..." تر باشد توي اين زندگي ... حالا اين سه نقطه را با هرچه به فكرتان مي
رسد پركنيد... انتخاب كلمه هم بسته به انصاف خودتان...
پ ن: يك آدم حواس پرتي شده ام اين روزها و با تمام سفرهاي پشت سرهم در اين دوره اخير،
هنوز هم دلم سفر ميخواهد ... رفتن ... و گذر زمان ... قبل از اينكه برگردم خانه...
بعد يكجوري برگردم که انگار نميدانم هنوز هم مهمترين وظيفه هاي دنيا روی شانه هاي من و سهم من است در قبال آدمهايي كه ديدنشان كلمه مسئوليت را مياورد توي ذهنم ...
اين آدمها را بايد جمع كنم توي يك اتاق و نگهشان
دارم تا روز آخر، تا لحظه آخر ... آدمهايي كه هميشه برايم مفهوم زندگی را داشته اند... زندگي ...
كه حتي به اندازه همين حواس پرتي هاي روزمره مسخره هم زيبا و ارزشمند است ... حتي
به اندازه تلاش براي خوردن يك انار بدون آنكه دانه اي ازش روي زمين بيفتد ...
پ ن: مادربزرگم هميشه ميگفت اگر اناري را كامل بخوري
بدون آنكه دانه از آن روي زمين بيفتد، يعني آن انار از بهشت آمده ... و ما آن روزها
چه تلاشي ميكرديم تا خودمان را بچسبانيم به بهشت!! ...
پ ن: از ديالوگهای فيلم کازابلانکا :
اليزا : می تونم يك داستان برات تعريف کنم ؟
ريک : پايان تعجب آوری داره ؟
اليزا : هنوز پايانش رو نمی دونم ...
ريک : بسيار خوب، تعريف کن ... شايد ضمن تعريف کردن پايانی براش پيدا کنيم ...
اليزا : می تونم يك داستان برات تعريف کنم ؟
ريک : پايان تعجب آوری داره ؟
اليزا : هنوز پايانش رو نمی دونم ...
ريک : بسيار خوب، تعريف کن ... شايد ضمن تعريف کردن پايانی براش پيدا کنيم ...
No comments:
Post a Comment