گلايه ميكنند... و من دلگير ميشوم... بعد
فكر ميكنم همانقدر كه من روي آنها و رفتارهايشان حساسم و پر از انتظار، آنها هم در
برابر من همينطورند... شب موضوع را با كمي شوخي و خنده رد ميكنم و در لحظاتي كه
دارم از خستگي بيهوش ميشوم، تصميم ميگيرم سعي ميكنم كمي بيشتر دخترشان باشم...
صبح زود بيدار ميشوم و تمام لوازم را
ميگذارم توي صندوق عقب... راه ميافتيم به سمت جنوب شهر... همان شهر كوچكي كه
دنيايي است براي خودش... دنيايي مردانه و پر از بوهاي تازگي... اينجا بايد جاي زن
ها باشد از بسكه پر از زندگي است... دست پر، راضي و البته خسته و كوفته
برميگرديم...
من جدا ميشوم و ميروم به سمت خانه دوستي
كه باهم قرار گذاشته ايم براي شروع پائيزي متفاوت... اين همه وسيله را سه طبقه
ميكشيم بالا... شير قهوه... و همراه با روغن هاي حبه انگوري كه چنگ ميزند به دل
هردومان و ما چه ناشيانه سعي ميكنيم به روي خودمان نياوريم، شروع ميكنيم ... با
شستن... خرد كردن... هيجان... پوست كردن... نمك زدن... خشك كردن... رضايت از
خستگي... نهاري مبسوط و آرام... عكس... و جسته و گريخته حرف... حرف هايي كه بوي غم
تويشان هست و ادامه شان نميدهيم... و اينكه فكر هم را براي حرف هاي بعدي
ميخوانيم...
و مخلوط كردن همه چيز... سبزي هاي خشك...
خنده و شيطنت... تصميم هاي لحظه اي... و تاريكي هوا... و خداحافظي با انبوهي از
چند نوع ترشي و دبه هاي شور دست ساز خودمان... و رانندگي با بوي سركه... و با اين
همه خستگي راهي مهماني خانوادگي اي شدن براي دخترشان بودن... براي معاشرت كردن
باهاشان...
... صبح كه بيدار ميشوم نيستند... ميدانم
تا بعد از ظهر هم نخواهند بود... ميروم به آشپزخانه اش كه نقش زيادي در آن
ندارم... امروز اما خيلي جاهايش رد خودم را ميگذارم... انار دان ميكنم و نمك
ميزنم... نهار هوسانه ام را ميپزم... تميز ميكنم... برنامه هاي بهم ريخته شان را
مرتب ميكنم... كتاب ميخوانم... آرام آرام... و آواهاي دوست داشتني ام را گوش
ميدهم... آرامم... با مفهوم خانه... مي آيند و مينشينم به حرف... گوش ميدهم
بيشتر... وقت ميگذارم برايشان... در اتاق را باز ميگذارم كه ارتباطم باهاشان
برقرار بماند حتي در دقايقي كه حرف نميزنيم... روز خانواده... آدم خانواده...
دست آخر... راضيم از خودم؟ نميدانم... ته
قلبم يك چيزي بسيار واضح و روشن بهم ميگويد كه نه!!... من اما تلاش خودم را
ميكنم... شايد حداقل آنها راضي باشند...
No comments:
Post a Comment