روزها پر حادثه و سنگين اند. بايد بيايم
و همه را يكي يكي برايتان بگويم. مثل قصه اي كه گوش كنيد و باهاش خوابتان ببرد.
ميايم اگر اين ماجراهاي بيوقفه امان دهند
بتوانم لغات را جمع كنم، جمله بسازم و بنويسم. چه احساس غم سرد سنگینی است اين
تنها شدن هاي پاييزي.
اين تلخ ترين حادثه زندگي... درد آور
ترين تجربه... الگو تعريف كردن اش براي ديگران... اين مقايسه كردن ها و مثال زدن ها... اين نوستالژي ها و از ته دل فرياد زدن ها...
اين سكوت هاي طولاني و عميق پشت بندش... و آن ترانه دلخواه معروف...
پ ن: بخاطر دوستانم بايد انگار خوابيد در
اين همه پاييز ...
پ ن: اين خيانت هايي كه ميرانيم در حق
عزيزترين آدم زندگي مان... چه ميشود مارا؟... لذتي آني از درك قدرت باروري ابدي...
كيفي از تجربه يك ارگاسم جديد... و در مقابل... زخم زدن به آدمي كه از خودگذشتگي
كرده با زندگي اي كه مايه گذاشته...
زخمي كه هيچوقت خوب نمي شود...زخمي كه
هميشه، حتي ديدنش همانقدر درد به آدم ميدهد... زخمي كه باعث ميشود هيچوقت نشود حتي به هيچ
آدم خوب ديگري اعتماد كرد... زخمي كه باعث ميشود هيچ درد ديگري را به اندازه و مفهوم واقعي
اش حس نكنيم...
... و اين جدايي ها... اين جدا شدن ها... اين جدا جدا ماندن
ها...
ارزش اين همه درد را دارد؟... نميشود اين همه دل سنگ و بي رحم بود... مگر
اينكه اين ميانه هيچ چيزي هيچ اهميتي نداشته باشد...
پ ن: در حال و هواي آن روزم... و پرم از
افسوس... استيصال... منگي زندگي اي كه به هوا رفت... من چه دوامي آورده ام... و
تو... چه راهي پيش رو داري... سخت... سخت...
پ ن: و خانه اي كه از آن توست... خود
خودت... بهترين اتفاق دنياست در اين روزهاي تلخ...
No comments:
Post a Comment