بعضي اوقات فكر ميكنم مي بينم كه پرم از
خواسته هاي هاي عجيب و غريب... چيزهاي ساده، كارهاي ساده اي كه از بس ساده اند،
هيچوقت به چشم كسي نيامده برايم انجامشان دهد يا اگر هم انجام شده، آنقدر دليلش
خاص و واضح بوده كه نمي توانم فكر كنم آن كار را صرفا بخاطر خود من كرده. اند
كارهايي خيلي خيلي كوچك و پيش پا افتاده،
كه روزمرگي را از زندگي و رابطه ها مي زدايند. كه خيلي هم سخت و پرهزينه و غيرممكن
نيستند، يا حداقل براي آدم هايي با نگرش ها و حدود توقعات من اينطور به نظر مي رسد
كه نبايد خيلي دور از دسترس باشد، اما واقعيتش اين است كه: هست.
اين مدل "صرفه جو ي هميشه
قانع" كه ما را بر اساس آن بزرگ كرده اند هم مزيد بر علت شده. توقع خاصي از
زندگي يا آدم هاي اطرافم ندارم اما خواسته هاي كوچكي ته دلم رژه مي روند كه وقتي
چشمم را رويشان باز ميكنم، مي بينم چقدر ساده، چقدر ابتدايي و چقدر تاثير گذار
هستند اما بر آورده نشده اند! حسرت هاي ريز دروني!
چه اشكالي دارد اگر براي مدت كوتاهي هم
شده، بهشان بها بدهم؟ فكر مي كنم حالم خيلي خيلي بهتر شود اگر كمي بهشان رسيدگي
كنم، كمي بهشان ميدان بدهم و بگذارم چند صباحي افسار دلخوشي هايم به دست اين
بهانه هاي كوچك دم دستي باشد...
پ ن: عطر قهوه از آب گذشته اي كه بهش داده ام برايم دم كند،
شركت را برداشته. كيف ميكنم و خودم را آماده مي
كنم يك ليوان قهوه تلخ حسابي بخورم. پشت پارتيشن يكي از بچه ها آناستازيا
گذاشته و كار و كار و كار... خسته شدم، بدنم را كش و قوسي مي دهم و فكر مي كنم
امشب با آرشيو تكميل تر شده ام چه خوشحال خواهم بود، كه يكهو خيلي بي ربط يك چيزي
ميايد توي پس زمينه ذهنم:
منو با تنهائيام ، تنها بگذار دلم
گرفته... روزاي آفتابي رو به روم نيار، دلم گرفته
و همزمان زنگ تلفنم... و تو... و من كه
برايت مي خوانمش... و قهوه نابي كه از راه مي رسد!
No comments:
Post a Comment