خانه به خانه، در به در... کوچه به کوچه، کو به کو
خوابم نمی برد، اونقدر که از کلنجار رفتن و زرو زدن خسته شدم و
رفتم توی آشپزخونه برای خودم شیر گرم کردم و نشستم
به کتاب خوندن... تا ساعت شد چهار صبح! بدنم خسته شده اما ذهنم هشیار مونده بود. باز خزیدم زیر پتو و چشم هام
رو بستم.
یک چیزهایی مثل یک رویای سبک از جلوی چشمهام رد میشه. من توی یک باغ ناآشنا هستم،
روی تاب زیر داربست های انگور دراز کشیدم و آفتاب افتاده روم. با چشمهای بسته دارم
"روبروی محسن نامجو " رو گوش میکنم.
حس می کنم آدمی اونجا هست، که داره با من حرف می زنه و هراز
گاهی نوازشم می کنه. اما هرچی دست هام رو دراز می کنم نمی تونم لمسش کنم. صداش رو
می شناسم و بهش اعتماد دارم، هیچ حس نا امنی ندارم اما نمی تونم ببینمش یا دست هاش
رو بگیرم. احساس بدی بهم دست میده، انگار گم شده باشم ولی حتی ندونم کجای دنیا
هستم...
از خواب پا میشم و ساعت نشون میده که چند دقیقه ای بیشتر
نگذشته... دوش می گیرم و توی تاریکی هوا می زنم بیرون! مثل همیشه اما خیلی زودتر،
خسته تر، تنها تر...
می دونی چی اش بده؟؟
می خوای من برات بگم از بدی هایی که سهم من شد؟
ببینیم کی پوست کلفت تره؟
No comments:
Post a Comment