Wednesday, August 15, 2012


امتحان پيش رو،‌ گند زده به تعطيلاتم... نه مثل آدم درس ميخونم و نه اينكه بي خيالش ميشم و به تفريح و گردش ميرسم... فقط الكي كلافه ام... مثل يك انسان قحطي زده افتادم به فيلم ديدن و كتاب خوندن... سيري هم ندارم و بي وقفه همينجور يا چشمم روي كتاب ميچرخه يا روي صفحه مونيتور...

از اونور هم افتاديم روي دور دوري... و دلتنگم... به حدي كه دارم خفه ميشم... اين هم صد برابر كلافه ام ميكنه... هر فكري ميكنيم هيچ راهي به ذهنمون نميرسه جز تحمل و صبر...
چند روز پيش بالاخره بعد از سالها مقاومت، اولين دندون عقلم رو كشيدم... از اين مساله كه چقدر فكم سبك شده اگه بگذريم، ميرسيم به موضوعي كه راجع بهش چيزي نگفتم... نميدونم چرا، شايد چون اصلا برام اهميتي نداشت، اما به هرحال قرارمون به گفتن بوده ديگه... پس بهتره بدوني آقاي دكتري كه بعلت نبودن خانم شلخته ايان مجبور شدم برم پيشش، اتفاقا مرد جوان و خوشتيپي بود كه وقتي رفت پشت پارتيشن تا بقيه پولم رو از جيب مبارك بياره و بهم پس بده، با اينكه منشي اش يكدونه از كارتهاش رو بهم داده بود، لطف كرد و يكدونه كارت ديگه كه تند تند پشتش شماره موبايلش رو نوشت بهم داد و با اشاره چشم و ابرو به من منگ از درد و داروي بيحسي فهموند كه داستان از چه قراره...

اونروز و فرداش فرصت نشد برات چيزي برات تعريف كنم و چراش رو هم خودت ميدوني... شايد الان اگه داوود بود باز با داد و بيداد ميگفت كه "من امشب تا خون يك دكتر رو نخورم، آروم نميشم" ... يا اينكه "ضعيفه، چه معني داره مريض شي كه بخواي بري دكتر" و ما هم به حرفهاش بخنديم... اما ياد حرفهاي دفعه قبل خودت ميافتم كه با لحن جدي خاص خودت بهم گفتي "خوب، اين موقعيت ها براي هركسي پيش نمياد، مردم آرزوشونه خواستگار دكتر داشته باشند" ... "نميخواي بيشتر فكر كني"...  "بخاطر من چيزي رو از دست ندي"... دلم ميخواد همه چيزهايي رو كه توي اين چند خط نوشتم پاك كنم و ترجيح بدم چيزي بهت نگم تا باز هم از اين حرفها نشنوم...

به هرحال حالا ميدوني... و به هر حال من درحال خفگي از دلتنگي، آماده شنيدن حرفهاتم... و گور پدر بقيه آدمهايي كه چشم ديدن ما را ندارند... حتي اگر من هنوز هم گاهي حرفهايم را برايت بنويسم يا نقاشي كنم...

  پ ن: چرا از من می‌خواهی برايت بنويسم؟
  برای چه می‌خواهی پيش رويت چون انسان اوليه عريان شوم؟
  نوشتن تنها چيزی است که برهنه‌ام می‌کند
  هنگامی ‌که سخن می‌گويم، خويشتن را در لباس‌هايی پنهان می‌کنم
  اما زمانی‌ که می‌نويسم
  چون گنجشکان پائيزی، سبکبال ... به نرمی رها می‌شوم
  هنگامی ‌که می‌‌نويسم
  از تاريخ جدا می‌شوم، از جاذبه‌ی زمين می‌گريزم
  و چون ستاره‌ای در فضای چشمان‌ات ... می‌گردم
           
  نزار قبانی

 ...هرگز جز برای خود و برای آنان كه دوست می‌داريم، نمی‌لرزيم... و هنگاميكه خوشبختی‌مان ديگر به دست آنان نيست در برابرشان چه آرام، چه   آسوده و چه گستاخ می‌شويم...!
  اين تويي... دقيقا خود تو... و من در اين صبح برفي با اين همه ترس و نگراني... ازت دلگيرم...


No comments:

Post a Comment