قرار بود بعد از بيست سال بروم و
ببينمش... آن هم آدمي را كه حتي پيش از رفتن ناگهاني اش هم چهار يا پنج بار بيشتر
نديده بودم... از صبح هرچي بهش فكر ميكردم هيچ حس خاصي در وجودم نبود... دلتنگي؟
محبت؟ هيجان... نه هيچي... شايد بيشتر يك تجربه!
بعد از ظهر كه رسيدم خانه نيم ساعتي
بيشتر وقت حاضر شدن نداشتم... بهش كه رسيدم اول فقط همديگر را نگاه كرديم و دست
هايمان كه به هم گره خورد، آغوش هايمان باز شد و بعد يكجور عجيبي حس نزديكي
جوشيد...هر چه بيشتر حرف زديم، بيشتر نقطه اشتراك پيدا كرديم... مربيگري...
ورزش... ابروها... و... همون شب شماره رد و بدل كرديم و با اينكه ميدونستم دو شبه
درست و حسابي نخوابيده، صبح اول وقت زنگ زد و بي هيچ مقدمه چيني خاصي گفت ميخوام بيشتر
ببينمت... يكجوري كه تنها باشيم با هم... برنامه ات رو طوري رديف كن كه بشه طولاني حرف بزنيم... اصلا ميخوام ببينم كي
هستي؟ چي شده تو اين همه سال؟
خب... دروغ چرا؟ غرق خوشحالي شدم... هوم
م م...
پ ن: ماجرا از جايي شروع شد كه توي يكي از شبكه
هاي ماه** واره اي مسابقات فوتبال زنان رو ديده بود و هوس كرده بود بره و تجربه اش
كنه... با اينكه خودش عضو يك تيم بسكتبال مطرح داخليه، اما مطمئن بودم كه فضاي اين
دو تا رشته چقدر با هم فرق داره و اون ازش بيخبره...
اونقدر ها هم باهاش راحت و صميمي نبودم
كه وقتي شروع كرد به سؤال كردن و جزئيات بيشتري رو پرسيدن، نتونستم براش فضا رو
تشريح كنم و به توضيحات مختصري مثل "خشن بودن فضا" و يا " حس قلدر
مابانه دختراي اون جا" بسنده كردم... تا شبي كه از باشگاه در اومدم و اس ام اس اش رو روي گوشيم
ديدم... چند تا فحش نخراشيده و بعد هم اينكه "تو ميدونستي، نه؟ ميدونستي و به
من نگفتي؟؟"" ... بهش زنگ زدم و بعد از كلي خنديدن برام تعريف كرد كه
حسابي به خودش رسيده و از فرق سر تا نوك پاشو شيو كرده و يك لباس خيلي جينگيل هيكل نما هم پوشيده و پا شده رفته سالن...
اونجا با دختراي سبيل كلفتي مواجه شده
بوده كه قسم ميخورد سه چهارسالي ميشد دست به موهاي بدنشون نزده بودن و... حالا
جريان هاي تمرين كردن ها و رقابت براي ايستادن در كنار ايشون بماند... آخرش هم
جلوي در براي رسوندنش تا يك مسيري با هم دعواشون شده و توي ساك ورزشي اش هم كلي
شماره پيدا كرده بود!!
اين بود كه گفتم بيام اطلاع رساني كنم،
دوستان همه با خبر باشند... صد البته مشت نمونه خروار نيست... هدف فقط
انتقال تجربه اي بود و بس!!
No comments:
Post a Comment