Saturday, August 25, 2012


من مطمئنم که حتی فکر خورشید نیز گرمابخش است...

از اینکه بلد نیستم مثل خیلی ها توی جمع های مختلف با آدم های مختلف رنگ و نقش عوض کنم، گاهی حس خوبی ندارم. آدم هایی که خودشان نیستند انگار راحت ترند و دنیا هم برایشان بیشتر مایه می گذارد. من ولی جا می مانم در نیش زبان کوچکی که خورده ام یا بی فکری و خودخواهی ای که با آن روبرو شده ام. من این ماندن و جا ماندن را نمی توانم از امروز دور بریزم. بلد نیستم احمق باشم راستش... من هم می رنجم و خسته می شوم و احتیاج به آرامشی دارم که همه آدم های اطرافم، و از همه بیشتر نزدیکترها و پر مدعا ترها، با خودخواهی شان ازم می گیرندش.
من... خسته ام... سال هاست... و  دارم نفهمی ها و بی شعوری ها و توقعات و دستورات بیجا و بی دلیل و بی منطق تان را هی تحمل می کنم و لبخند می زنم... به زودی اما خودم را خلاص می کنم. اگر خدا بخواهد و کمک کند... اگر کمی پشتوانه ام محکم تر شود... 

بعد نوشت: یک روزی آمد که رفتم توی خانه و تنها کاری که کردم این بود که چندتا عکس گرفتم، از چندتا عدد و عنوان های جلویی شان! بعد در خانه را بستم. برای همیشه... قفل ساختن های دیگران هم افاقه نکرد. دلم توی آن خانه شکسته بود، نمی توانستم دوباره پا بگذارم آنجا! آدم ها پل های پشت سرشان را خراب می کنند گاهی. و دیگر نه اینکه دلشان نخواهد برگردند... نه، واقعیتش این است که دیگر نمی توانند!!

پ ن: خب... من خودمم. فقط همین. و دارم به تویی که خودتی احترام می گذارم. هیچ عنوانی هم قرار نیست قالبی باشد که من تویش فرو بروم و شکلش را بگیرم. من در طول زندگیم در خیلی مسیرها قرار گرفته ام که خواسته خودم نبوده و این البته هیچ دلیل نمی شود خودم را به زور توی آن مسیر جا کنم. به نظرم بهترین کار گذشتن  و به انتها رسانیدن آن مسیر است و تمام.

پ ن: چهار سال بطور مداوم یک مسیر ثابت را با یک هدف خاص بروی و بیایی. توی بدترین روزهای زندگیت چند ساعتی باشد که توی همان مکان مشخص تلاش کرده باشی برای خودت بودن، زنده ماندن و بازگشت به زندگی. هر گوشه ای را که نگاه می کنی برایت خاطره ای دارد از کسانی که آنجا ایستاده بوده اند و تو را نگاه می کردند... روزها می گذرند، زمان آدم ها را جابجا می کند، و تو در برابر آدم های بی مقداری قرار می گیری که ترجیح میدهی چشم هایت را به روی همه چیز ببندی و چیزهایی را از خودت دریغ کنی که بهشان وابستگی که نه، عادت که نه،  قرار گرفته ای... و در مقابل برای خودت کمی آرامش بخری! به همین سادگی و در عرض چند دقیقه*...
به این * که فکر میکنم، می بینم چقدر توی زندگی من اتفاقات بزرگ و مهمی بدون هیچ پیش درآمدی، با همین توصیف اتفاق افتاده اند! چقدر  آدم هایی که آمده اند توی خانه دست سازی که من دانه دانه آجرش را با زحمت و تلاش روی هم گذاشته بودم، و به همین سادگی و سرعت پا گذاشته اند روی خشت های کوچکم و بعد از من انتظار داشته اند ببخشم، بگذرم، فراموش کنم یا اصلا به روی خودم نیاورم، بگذرم، ادامه دهم و راه بیایم...
چقدر بزرگواری در من دیده اید که همچین انتظاری ار من دارید؟؟ فکر نمی کنید من نتوانم؟ خب، فکر نمی کنید چون وقتی اعلام میکنم دیگر نمی توانم ادامه دهم، برنمی تابید و برایم تکلیف تعیین می کنید. دنیا هم همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد، من که دیگر هیچ!!
   
پ ن: زندگی بدون حس های خوب كوچك، خيلی بی معناست، بدترين حالت ماجرا اين است كه طاقتمان تمام شود و به روی خودمان نياوريم و تا زمان مرگ ادامه دهيم. خيلی ها اينطور زندگی می كنند. دست انداز كم طاقتی را رد كرده اند و افتاده اند توی سرازيری عادت...  
" پری فراموشی ، فرشته احمدی "

No comments:

Post a Comment