Sunday, February 12, 2012


شبها، سر راه برگشت به خونه از خيابون بزرگ و خلوتی ميگذرم. توی تاريکی و تنهايی... يه شب، شايد دو سال پيش توی اون خيابون دونده ای رو ديدم. با خودم گفتم يک فوتباليست در حال تمرين شبانه... بازم خوبه هنوز کسی فوتبال بازی ميکنه. وقتی به هم رسيديم توی تاريکی از شبح سيبيل ماشين شده سفيد و کلاه بافتنی تيره رنگش فهميدم پيرمرده... بعد از اون شب شايد هفته ای دو بار همديگرو ميديديم. يک خسته نباشيد از من و اوايل يک تشکر با تعجب- انگار از نسل من چنين انتظاری نداره- و اين اواخر كه از چند متری ورزشش رو قطع ميکرد تا جواب خسته نباشيد من که مطمئن بود تا چند ثانيه ديگه بهش ميگم رو بده...
توی تاريکی لبخندش رو از نوک سيبيلهای بالا رفته اش تشخيص ميدادم...

هفته پيش توی يک شب مهتابی که اتفاقا با خودم ميگفتم شايد امشب بعد از دو سال قيافه پيرمرد رو ببينم، غيبت کرد. تا ديشب خبری ازش نبود... ديشب سر يکی از اون چهار راههای لعنتی، سر يکی از اون لحظه های فراموش نشدنی نفرين شده که تا آخر عمر فراموشش نميکنی... اعلاميه ترحيمش رو روی ديوار ديدم... همون سبيلهای ماشين شده برفی...

شبها که تنها از اون خيابون ميگذرم ديگه پيرمرد با لبخند منتظرم نيست...

پ ن: نميدونم چند دقيقه بعد از ديدن اون آگهي بود كه من بهش زنگ زدم... حيران بود... حالا ديگه از صداي سلام هم ميتوانيم به حال و هواي همديگر پي ببريم...  برايم تعريف كرد... و بغضي كه شكست... و گريه اي كه هيچ حرفي براي آروم كردنش نميشد زد... جز اينكه فرصت بدي براي سبك تر شدن... براي پس زدن خاطرات آدمهايي كه دوستشان داشتيم، دلخوششان بوديم، اما ... ديگر... نيستند...

پ ن: اين يك ماجراي واقعي است،‌ و بدون دخل و تصرف در متن اصلي نوشته شده از جانب نويسنده اش، اينجا منعكس شده است...


No comments:

Post a Comment