Wednesday, October 16, 2013

شهامت از آن آنان است که خودشان را يک روز صبح در آينه نگاه می کنند و روشن و صريح اين عبارت را به خودشان می گويند، فقط به خودشان : "آيا من حق اشتباه کردن دارم ؟" فقط همين چند واژه... شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو ... و هيچ هماهنگی و سازگاری در آن نديدن... شهامت همه چيز را شکستن، همه چيز را زير و رو کردن ...به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض؟ البته که نه، نه به خاطر خودخواهی... پس چه؟ غريزه بقا؟ ميل به زنده ماندن؟ روشن بينی؟ ترس از مرگ؟ شهامت با خود رو به رو شدن... دست کم يک بار در زندگی... رو به رو با خود... تنها خود... همين...
حق اشتباه ... ترکيب بسيار کوچکی از واژه ها، بخش کوچکی از يک جمله... اما چه کسی اين حق را به تو خواهد داد؟چه کسی جز خودت؟

... دارم كتاب  من او را دوست داشتم نوشته  آنا گاوالدا را ميخوانم... فضاي عجيب و غريبي داره... احساسات دروني زني عاشق كه بعد از سالها فداكاري بخاطر زن ديگه اي ترك شده... متن پر از گفتگوهايي هست كه در نهايت به اين نتيجه برسه كه رفتن بهتره يا موندن...
يك بخش دوست داشتني ديگر را هم با هم بخوانيم: 

بايد يک بار به خاطر همه چيز گريه کرد... آن قدر که اشک ها خشک شوند، بايد اين تن اندوهگين را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد... به چيز ديگری فکر کرد... بايد پاها را حرکت داد و همه چيز را از نو شروع کرد... چه قدر بايد بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از ياد ببرد؟ و چه قدر بايد بگذرد تا بتوان ديگر او را دوست نداشت؟ او را بيشتر از هر چيزی در اين دنيا دوست داشتم... بيش از هر چيزی... نمی دانستم آدم می تواند تا اين حد دوست داشته باشد...

پ ن: از تمام لحظه های بودنت، همان چندلحظه اي را که در آرامشی عميق چانه ام را به شانه ات تکيه داده بودم دوست تر داشتم. صدای نفسهايت می آمد و چقدر هم نزديک...
چشمانم را ميبستم يا باز ميکردم فرقی نميکرد. تو بودی... با همان چهره شيرين و دوست داشتنی. با همان نگاه نافذ که هنوز هم ميلرزاندم... تو را با همه شيطنتهايت ها، پنهانکاريها، ترسها و حتي اضطرابت كه به بيماري ميكشاندت، دوست دارم...

... پ ن: جدايي هم اگر قرار است در كار باشد،‌ چه بهتر كه از نوع نادر از سيمينش باشد با اين همه افتخار ...

No comments:

Post a Comment