Wednesday, March 14, 2012

 دوتا كتاب جديدي را كه ديروز به دستم رسيده ميبرم جلوي كتابخانه تا بگذارمشان روي كتابهاي نخوانده اي كه بصورت افقي بر روي رديف كتابها گذاشته ام تا خارج از نوبت بخوانمشان ،‌بعد نگاهي به كتابها مياندازم كه اين روزها بعضي از كتابهاي بابا هم از قفسه كتابهايش قاطي آنها شده اند ... چقدر زيادند ! بعد ‌در كمد پائين كتابخانه را باز ميكنم تا يك دي وي دي كه دنبالش هستم را بردارم ، اينجا پر از سي دي و دي وي دي است ،‌ شايد چيزي حدود دويست فيلم يا بيشتر انبار كرده ام كه به راحتي سي تايش را هنوز نديده ام ،‌و نگاه ميكنم به فهرستي كه پائين كمد گذاشته ام : ليست كتابهايي كه بايد بخرم و دوست دارم بخوانمشان و ليست فيلمهايي كه دوست دارم سفارش شان بدهم …


در كمد را ميبندم و برميگردم به اتاقم .بايد اينجا را كمي خلوت كنم ،‌بايد فكري به حال اين اسباب اثاثيه اي كه برايم كاربردي ندارد جز جا گرفتن بكنم . همين روزها يك كاري ميكنم ،‌ توي ذهنم چيدمان جديد اتاقم را بررسي ميكنم ،‌به نظر بد نميشود ... اما هنوز هم فكرم توي آن همه كتاب و فيلم و آن ليست بلند بالاست ... ميداني فكرم به چه ميرود ؟ كه من جاي خالي چه چيزي را ميخواستم با اين همه پر كنم و ، پر كنم و ، پركنم و ....  نشد!؟

از هر چه كه جای تو را پر نميکند خسته شدم ، راستش مدتي است براي دو خط خواندن هم جان ميكنم ...

كاش يك روزي بياد كه همه با هم ياد بگيريم مسئوليت احساساتمون رو بپذيريم ... شايد كار سختي باشه ولي مطمئنم كه نتيجه اش براي همه خيلي بهتره . امتحان كنيم؟
 آن گفتگوي آخر را پيش از آمدنت ، يادت كه هست ؟ كه برآشفتي و نامهربانانه رفتي؟ به رويت نمياورم، ‌ملامت يا شماتتي هم دركار نيست اصلا،‌ خيالت راحت ... فقط خواستم بگويم تو نميدانی چه حسي است اينكه يك مشت نامهرباني نصيبت شود وقتي بعد از مدتي بيخبري دل دل ميكني براي همان نگاههاي مهربان هميشگي و چروك مهربانتر زيرشان …

پ ن:  ميدونم  كه بايد بنويسم ، بايد كه نگه ندارم اين همه را در وجودم ،‌ بايد ... اما راستش  نميتونم، هر چي مينويسم نصفه ميمونه و نميتونم تمومش كنم، اينه كه الان شش تا پست نصفه نيمه ي  آرشيو شده دارن اين پشت خاك ميخورن و منم هر روز ميام بازشون ميكنم ، نگاهشون ميكنم و دوباره آرشيوشون ميكنم

No comments:

Post a Comment