Wednesday, September 9, 2009

 

آدم كه عاشق در و ديوار و درخت نميشود ...اين را تو به من گفتي وقتي بعد از مدتها آمده بودم پيشت و گفته بودم دلم براي اينجا خيلي تنگ شده بود و تو به خيال خودت خواستي مچم را بگيري ... كه من اعتراف كنم دلم براي تو تنگ شده بوده ... خيلي به حرفت اعتقاد داشتي نه؟ واسه همين تمام همين در و ديوار و درخت ها و آدمها رو پشت سر گذاشتي و راهي شدي...

حالا ميخواهم بهت بگويم كه انگار حرفت برعكس از آب در آمده . من ديگر آدمهاي اينجا را دوست ندارم . آدمهاي دلسنگ و دروغگويي كه حقيقت را نميفهمند . يا مي فهمند و خود را در نفهمي غرق ميكنند . من از دست اين آدمها دلگيرم . از دست آنهايي كه ميفهمند ولي چشمهايشان را ميبندند و ساكت ميمانند . از دست كساني كه داغ را ميبينند و مرحم نميگذارند...

ااما من عجيب عاشق اين آب و خاكم . عاشق همين خيابانها . همين در و ديوار و درخت ها . عاشق همين شهري كه به تعداد كوچه هايش شهيد دارد. عاشق همين هواي دودي كه در آن نفس ميكشيم . عاشق همين هواي گرم و داغ ... عاشق درخت هاي شمال ، درياي شمال و خليج جنوب ، عاشق كوهها و روستاها، عاشق كويرها ... ولي مردمانشان را دوست ندارم . مردمان ترسو را دوست ندارم...

هيچوقت به اصرار و تمايل تيرداد براي رفتن اعتناي جدي نداشتم اما ... اين روزها عميقا به آن فكر ميكنم و ترس را در تار و پودم حس ميكنم . ترس از دست دادن همين در و ديوار و درخت كه براي تو مهم نبود و براي من هست...

 پ.ن : امروز 09.09.2009 است و من امروز به دنيا آمده ام . روزهاي تولدم هميشه دلم سنگين است نه بخاطر اينكه بزرگ ميشوم و پيري و اين حرفها ... هنوز فكر به اين مسائل برايم زود است .. بخاطر كارهاي نكرده ... راهاي نرفته ... حسرت لحظه هاي از دست رفته و .... امسال ... امسال بخاطر تمام داغهايي كه بر دلمان و بر تارك اين مرز و بوم نشاندند...

 تولدم مبارك . . . يعني اين مسافر كوچك روزي به سياره اش پيش گل سرخش برميگردد تا با همان آب اش كوچك آبياري اش كند و به شادي دورش برقصد؟

No comments:

Post a Comment