ميشناسمشان ... يكي شان را خيلي خوب . چون با هم بزرگ شديم . چون با غمها و شاديهاي هم دل سوزانديم و شاد شديم . چون در
لافهاي كوچك وكودكانه مان با هم شريك بوديم . چون بعد از اينكه يكبار دستش رو شد اينقدر به من اطمينان داشت كه مرا بعنوان شاهد معرفي كرد و ... ميداني خيلي دوستش دارم چون خيلي مظلوم است خيلي ... مثل برگ گلها پاك است . اگر دو نفر را در زندگيم قبول داشته باشم كه دختران پاكي هستند همين دو نفري هستند كه يكي ديگرشان را هم خواهم نوشت ... و يكي همين است ... همين كه دوستش دارم...
ميدانم براي فرار از فشارهاي خانواده اش چه ترسها و دلهره ها كه به جان نخريده . ميدانم چقدر حرفهاي زور شنيده و ميدانم چقدر خوب است كه هيچكدام را بدل نگرفته ... ميدانم...
ميدانستم حدود يك سال و نيم است كه خواستگاري با موقعيت خوب دارد ... باهاش كه حرف زده بودم ديده بودم كه دوستش دارد ... در چشمهايش خوانده بودم كه خبري هست و با بقيه موردهايش فرق دارد ... برايش خوشحال بودم...
ميديدم كه بعد از مدتهاي مديد كه بخاطر جدايي اجباري از فرد مورد علاقه اش ديگر زياد حوصله نميكرد ، حالا خيلي به زندگي اش مي رسد و به خودش هم بيشتر ... ورزش ... مدلهاي متنوع مو ... لباسهاي جديدتر و مد روز تر ... بهش گفتم ... خنديد و با هم خنديديم و با هم گريه كرديم . بخاطر او كه خوشحال بود...
دو ماهي بود نديده بودمش ... در يك مهماني خانوادگي كه با پدر و مادرش آمد همه دوره اش كرديم و از مهماني بله برونش كه قرار بود هفته گذشته اش برگذار شود پرسيديم ... چشمهايش تيره شد ... ترسيدم ... ولي گفت كه نميدانم كي اك آقاي داماد فوت كرده و مراسم بهم خورده است ... چشمهايش تيره ماند و من فهميدم كه ديگر در اين باره نخواهم شنيد ... از نگاه كردن طفره ميرفت . راحتش گذاشتم تا راحت تر دروغ بگويد ...
مادر بزرگم كه فوت كرد دوباره ديدمش ... 9 كيلو لاغر شده بود ... تكان دهنده ... غم داشت در چشمهايش و در صدايش ... ميدانستم از جنس غم مادربزرگم نيست ... و شنيدم كه ماجرايش بهم خورده است و تمام...
شنيدم كه ماشين خريده و ميخواهد بيني اش را عمل كند ... دانستم كه حالش خوب نيست و نگران اش شدم ... خيلي زياد ...
از مادرم شنيدم كه مادرش گفته بود : چند روز پيش از مراسم بله برون يكنفر زنگ خانه شان را ميزند ... يك خانم جوان شيك پوش و امروزي... پرس و جو ميكند و او و مادرش را دم در ميخواند ... ميروند ... همسر صيغه اي آقا بوده و باقي ماجرا كه ميدانيد ... همه ميدانيم ... و به پيوست همه اينها حرفها و تلفنهاي مادر پسر كه حالا كار خلاف شرع كه نكرده و صيغه اش تا چند صباح ديگر تمام ميشود و .... همه چيز اينجوري تمام شد ... و من نتوانستم كمكش كنم ، اينها را وقتي فهميدم كه خيلي دير بود ...
ميداني اگر كمي دريده تر بودي ، نه ،،بگذار "تر" اش رابرداريم ... اگر فقط كمي دريده بودي ... كمي ميدانستم كه خوشگذراني يا عياشي كرده اي ... كمي دل كسي را رنجانيده اي ... كمي فقط كمي از كسي كينه بدل داري ، خيالم از بابت تو راحت تر بود ... اما حالا كه ميبينم هي رنگ ميبازي ... هي فرار ميكني ... هي خودت را به فراموشي ميزني ،دلم ميگيرد و چيزي در قلبم چنگ ميزند كه تو حالت خوب نيست و من چه كار ميتوانم برايت بكنم ...
كجايي ؟ كاش اينجا را ميخواندي ... كاش كمي به خودت كمك ميكردي ... كاش كمي با هم حرف مي زديم و ميگذاشتي حداقل برايت گريه كنم ...
بعد نوشت: خيلي خوشحالم... از بس كه خوشبختي عزيزم... يلداي بي پايان من...
No comments:
Post a Comment