از صبح از اين ساختمان نيمه كاره بغلي صداي سنگ مياد و من رو به زور ميبره به سالهاي دوري كه دلشوره برام مياره ... آخ بوي آهن و الكترود و سنگ ... پنجره رو نيم باز ميكنم اما اين صداهاي آشنا رهام نميكنه ... خودم رو سرگرم كار ميكنم تا يادم بره و چيزي نشنوم اما نميشه انگار با من سر لجبازي گذاشته اند اين صداها ، اين بوها ، اين خاطرات لعنتي نفس گير...
مبارزه ميكنم و هدفون توی گوشم ميچپانم و هی به خودم دلداری ميدهم که چند ساعت بيشتر باقي نمانده تا پايان كار و بعد تمام مسير برگشت را پياده ميروم و با خودم خلوت ميكنم و هواي بهاري را نفس ميكشم و همه اين فكرها را دور ميريزم و كمي به خودم ميرسم. اينجا سرم خيلي شلوغ شده سرسام گرفتهام و گاهي واقعا ديگر نميتوانم اين همه همهمه و حرف زدنها و صدای زنگ تلفن را تحمل كنم...
ميزنم بيرون و چند دقيقه اي بيرون از شركت براي خودم راه ميرم و آدمها ، مغازه ها، رنگها را نگاه ميكنم ... فكر دارم فكر كارهايم و آينده بلاتكليفم كه نميتوانم برايش برنامه بريزم چون راستش تكليفم را نميدانم مثل اينكه اختيارت را دست كس ديگري داده باشي ... چه كنم چه كنم هاي پشت سر همي كه از خودم ميپرسم كلافه ام كرده و بيجواب ماندشان كلافه ترم ميكند. توي آفتاب دلچسب بهاري دارم راه ميروم و خنكي هوا توي صورتم ميخورد ، نميدانم حس ميكنم كم كمك گرم كه ميشوم آرامش عجيبي هم آرام آرام زير پوستم ميدود ، اين حس سنگين شدن كه بهم دست ميدهد ياد حرف خودم ميافتم...
Actually while Im enjoying my life, I feel Im getting fatter
و ياد لبخند مهربان و نگاه گرم پرحرف تو و ياد احساساتي كه در من شعله ور كردي و آب كردي يخ زدگي زندگيم را ... بر من چه رفته است در اين چند ماه اخير ؟
من چه دلتنگتنم و چه بي اختيارتر در رفع اين دلتنگي ... و با اين همه من چه خوشبختم...
... حالا اينقدر كش بده كه گند همه چي بزنه بالا و ديگه هيچ رقمه نشه جمعش كرد ، بي عرضه ترسو...
No comments:
Post a Comment