در همسايگي من همكار آقايي هست كه تازگيها به اتاق ما و به زور تحميل شده ... از اولش هم ازش خوشم نميومد نه براي اينكه خلوت دوستانه ما رو در محيط كار گرفت ، نه براي اينكه يقه پيرهنش هميشه تا نافش بازه ، نه براي اينكه براي رد كردن يك ايميل نصف خطي نيم ساعت وقت ما رو با سؤالهاي مسخره اش ميگيره ، نه براي اينكه موزيك اسكرين لعنتي كامپيوترش موزيك هاي احمقانه اعصاب خورد كنه ، و ... نه حتي براي اينكه رفتارش مثل يك پسربچه 16 ساله كودنه تا يك مرد 39 ساله جا افتاده .
دليلي كه من از اين آقا حالم بهم ميخوره اينه كه ايشون با وجود داشتن همسر كه البته حاصل ازدواج دومشون هم هست ، دوست دخترهاااااا دارند و با بي شرمي تمام هر يكي دو ساعت يكبار تماسي برقرار كرده و قربان صدقه و قرار هاي نيم روزي و شوخي هاي حال بهم زن بي مزه و ... و در عوض هر وقت همسر محترم و بدبختش بهش زنگ ميزنه داد و بيداد و بد اخلاقي كه من كار دارم و سرم شلوغه و براي چي هي زنگ ميزني مزاحم ميشي و از اين دست جملات رديف ميكنه و به قول خودمون دست به سرش ميكنه...
من واقعا نميدونم واقعا اين معضل تو جامعه امروز ما چرا اينقدر داره همه گير ميشه؟ كسي دليلش رو ميدونه ؟بابا جون ... توي متاهل طرفت رو يا ميخواي يا نميخواي ديگه . اگه ميخواي كه بمير و باهاش بساز ديگه اگر هم نميخواي گور باباي تو و اون با هم كرده، هم خودت رو خلاص كن هم اون بيچاره رو (كنار گود نشستم ميگم لنگش كن هان؟)
در همين راستا چند وقتيه دارم فكر ميكنم كه اگه من توي موقعيت خانم اين آقا باشم - خداي نكرده – دوست دارم همكار همسرم اين قضيه رو بهم اطلاع بده يا نه؟ خيلي پستم نه؟
اگر تو نبودي ... من مدتها پيش از اين بريده بودم . هرگز به تو نگفته ام و نميدانم كه آيا خواهم گفت يا نه . ولي خوب است حداقل خودم بدانم كه يك جايي به اين چيزها اعتراف كرده ام ...
No comments:
Post a Comment