Friday, July 17, 2015

براي رشد، بايد راه رفت... قدم به قدم... يك قدم ثابت بايد باشد و تكيه گاه و قدم ديگر گامي است به جلو... كه وقتي به زمين رسيد ‌بايد محكم شود، بايد آنقدر جايش سفت باشد تا خودش  بتواند يك تكيه گاه براي شروع بعدي باشد... يادم بماند توي اين ساكن شدن، توي اين تكيه گاه درست كردن براي شروعي ديگر، شكرگزاري يادم نرود...

خب،‌ پركاري كه هست ولي بيشتر بهانه ها خودشان را اعمال ميكنند براي ننوشتن...  آرامشي اتفاق افتاده توي اين روزهاي پركار دوان دوان كه  بايد بگذارم همينجور بماند... بي هيچ حرفي...


 پ ن: دلی بای ِ من، تا تو هستی هيچ چراغی نور نمی‌دهد، خورشيدکم... تو با لکنت حرف بزن که من با لکنت تو را ببوسم... به زبانت فشار بياور، زمانی طولانی تا چيزی بگويی، به لب‌هام فشار می‌آورم زمانی طولانی تا تکه تکه و لکنت‌دار ببوسمت...
 زبانت می‌گيرد؟ خيال کن لب‌های من هم می‌گيرد... به لب‌های تو می‌گيرد... بگذار تکه تکه ببوسمت، تکه تکه پرپرت کنم، بوی تنت را بنوشم... با لکنت... جوری که خدا هم مجنون شود... نمی‌شود؟

دلی بای و آهو - عباس معروفی


No comments:

Post a Comment