Saturday, August 1, 2015

زندگی حتي وقتی انکارش می کنی حتي وقتی ناديده اش می گيری، حتي وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هر چيز ديگری قوی تر است. آدم هايی که از بازداشتگاه های اجباری برگشتند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه ديده بودند، که مرگ نزديکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را ديده بودند، دوباره دنبال اتوبوس ها دويدند، به پيش بينی های هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهايشان را شوهر دادند. باور کردنی نيست اما همين گونه است...  زندگی از هر چيز ديگری قوی تر است...

پ ن: خوش به حال همه آدمهاي دنيا ...

پ ن: بعد شش سال بالاخره از پا دراومدم .. بالاخره فلج شدم ... بالاخره رفتم نشستم يك گوشه و فقط نگاه كردم ... مطلقا هيچي نميديدم ... فقط نگاه بود ... 

بعد نوشت :  
بعد از جنگ آمريکا با کره، ژنرال ويليام ماير که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمريکا منصوب شد، يکی از پيچيده ترين موارد تاريخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار ميداد.
حدود 1000 نفر از نظاميان آمريکايی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بين المللی برخوردار بود. زندان با تعريف متعارف تقريباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور يافت ميشد. از هيچيک از تکنيکهای متداول شکنجه استفاده نميشد.
اما بيشترين آمار مرگ زندانيان در اين اردوگاه گزارش شده بود. زندانيان به مرگ طبيعی می مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نميکردند. بسياری از آنها شب ميخوابيدند و صبح ديگر بيدار نميشدند. آنهايی که مانده بودند احترام درجات نظامی را ميان خود رعايت نميکردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی ميريختند. دليل اين رويداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ويليام ماير نتيجه تحقيقات خود را به اين شرح ارائه کرد:
«در اين اردوگاه، فقط نامه هايی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانيان رسيده ميشد. نامه های مثبت و اميدبخش تحويل نميشدند. هر روز از زندانيان ميخواستند در مقابل جمع، خاطره يکی از مواردی که به دوستان خود خيانت کرده اند، يا ميتوانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعريف کنند. هر کس که جاسوسی ساير زندانيان را ميکرد، سيگار جايزه ميگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هيچ نوع تنبيهی نميشد. همه به جاسوسی برای دريافت جايزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند». تحقيقات نشان داد که اين سه تکنيک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است.

با دريافت خبرهای منتخب (فقط منفی) اميد از بين ميرفت.
با جاسوسی، عزت نفس زندانيان تخريب ميشد و خود را انسانی پست می يافتند.
با تعريف خيانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بين ميرفت.
و اين هر سه برای پيان يافتن انگيزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود. اين سبک شکنجه، شکنجه خاموش ناميده ميشود.

پ ن: چقدر در زندگی خود و اطرافيان خود را به صورت خاموش شکنجه کرده ايم؟

پ ن: تو بگو هر چي كه ميخواي ... من كه سنگرم سكوته ...

No comments:

Post a Comment