Sunday, August 9, 2015

جمعه ... چهارشنبه... پنجشنبه... جمعه
فرار میکنم 

پ ن: گفت خیلی دوستش دارم. گفتم آره: متفاوت و خاصه ولی تنهاست!! و گلوم سوخت. قورتش دادم ... تا اون لحظه ای که با مهربونی بخودش فشارم میداد و میگفت که: من هستم... دیگه نتونستم قورتش بدم و سرازیر شد روی گونه هام. و انگشتهایی که پاکشون میکرد و میگفت: آزموده را آزمودن خطاست!